جستجو در انجمن‌ها

(جستجو‌ی پیشرفته)

آمار انجمن
» کاربران: 197
» آخرین کاربر: panel123
» موضوعات انجمن: 113
» ارسالهای انجمن: 118

آمار کامل

کاربران حاضر
ما 6 کاربر حاضر در انجمن دارید
» 0 کاربر عضو | 6 مهمان

آخرین موضوعات
صنعت چاپ ایران و چشم اندا...
انجمن: گفتگوی آزاد
آخرین‌ارسال: طراحی و چاپ
20-05-2018, 05:11 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 19
Google ReCaptcha2 defeate...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
19-05-2018, 11:22 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 26
XEvil 4.0 + any SEO/SMM s...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
18-05-2018, 06:22 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 44
Alarm! Hackers break Goog...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
14-05-2018, 03:25 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 166
I'm shocked! ReCaptcha-2 ...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
13-05-2018, 03:23 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 116
Poems for college student...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: WilliamotPsype
12-05-2018, 07:11 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 172
XEvil 4.0 + any SEO/SMM s...
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
12-05-2018, 02:58 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 130
ReCaptcha2 BROKEN!
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: JanetFep
11-05-2018, 12:29 AM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 153
vulva massage
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: WilliamotPsype
10-05-2018, 06:12 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 137
jav movies
انجمن: گردشگری
آخرین‌ارسال: MichaelHewly
09-05-2018, 12:45 PM
» پاسخ‌ها: 0
» بازدید: 137

 
  زیرنویس فارسی
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 28-03-2018, 12:52 PM - انجمن: کامپیوتر - بدون‌پاسخ

زیرنویس نوشتار گفته‌ها یا ترجمه‌ی یک فیلم، مستند، مجموعه تلویزیونی و... می‌باشد که از زبان بیگانه (و برای ناشنوایان و کم‌شنوایان از زبان اصلی) و اصلی گویندگان برنامه نمایشی به صورت متن نوشته شده و معمولاً در زیر نمایشگر ظاهر می‌شود.
فناوری رایانه‌ای و زیرنویس
مروزه مترجم‌هایی که در زمینه زیرنویس کردن برنامه‌های نمایشی کار می‌کنند با رایانه‌هایی تخصصی که مجهز به نرم‌افزارها و سخت افزارهای ویژه هستند مبادرت به زیرنویس کردن می‌نمایند. تنظیمات گویندگان برنامه نمایشی و نوشته‌های زیرنویس شده، با رایانه‌ها هماهنگ می‌شوند. در این سامانه‌های رایانه‌ای تصاویر به روش دیجیتالی تصویر به تصویر در رایانه ذخیره می‌شوند و قابل دسترس برای مترجم می‌باشند. با این شیوه زیرنویس‌ ها، دقیقاً در هنگام سخن گفتن گویندگان ظاهر می‌شوند.
انواع زیرنویس‌ها
زیرنویس‌ها به دو گونه‌اند یا بر روی فیلم حک شده‌اند یا جدا از فیلم هستند که در فایلی جداگانه زیرنویس قرار می‌گیرد در فرمت‌های جدیدتر فیلم مانند mkv قابلیت الصاق چند زیرنویس به فیلم موجود است که بیننده در صورت تمایل زیرنویس مورد نظر را انتخاب یا آن را خاموش می‌کند
زیرنویس‌ها عموماً با پسوند srt موجود می‌باشند هر چند با پسوندهای دیگر چون smi ،sub/idx و ... نیز موجودند ولی اصلی‌ترین و رایج‌ترین نوع زیرنویس srt می‌باشد. نحوه خواندن این زیرنویس‌ها در کامپیوتر توسط نرم‌افزارهای حرفه‌ای پخش فیلم صورت می‌گیرد که از معروف‌ترین و با کیفیت‌ترین آن‌ها می‌توان به پوت‌پلیر، کی‌ام پلیر، مدیا پلیر کلاسیک، وی‌ال‌سی مدیا پلیر و... اشاره کرد نحوه قرار گرفتن این زیرنویس‌ها روی فیلم باید نام فایل زیرنویس خود را هماهنگ با فیلم کنید برای مثال به صورت زیر
filename.mkv
filename.srt
یا موقع باز کردن فیلم زیرنویس را بر روی صفحه پخش کننده دِرَگ نمایید، هر چند بهترین راه همان هم نام کردن است در این روش بسیاری از پلیرها و تلویزیون‌ها که قادر به پخش این نوع فایل‌های ویدیویی هستند می‌توانند زیرنویس را نمایش دهند

نرم‌افزارهای ترجمه زیرنویس مترجمان این گونه فیلمها از نرم‌افزارهای خاصی برای ترجمه استفاده می‌کنند و در نهایت آن را باپسوند مورد نظر ذخیره می‌کنند که معروفترین این برنامه‌ها می‌توان به subtitle workshop, subtile editor و... اشاره کرد این برنامه‌ها امکان زمان بندی و نگارش ترجمه را به عهده دارند.
مترجمان
مترجمان این نوع فیلم‌ها ترجمه خود را بر دو اساس انجام می‌دهند یک اینکه بر اساس شندیه‌ها صورت می‌گیرد یعنی با توجه به صحبت‌های گوینده و آنچه می‌شنوند صورت می‌دهند که به این نوع ترجمه‌ها شنیداری می‌گویند و دوم بر اساس یک زیرنویس دیگری از آن فیلم به زبانی که مترجم مسلط است که عموماً زبان انگلیسی است صورت می‌گیرد که روش دوم کیفیت بهتری نسبت به روش نخست دارد به شرط آن که کیفیت زیرنویس منبع خوب باشد البته بسته به قدرت مترجم در ترجمه در هر دو مورد کیفیت متغیر می‌باشد.
در کار ترجمه مترجم‌ها یا به صورت انفرادی یا گروهی کار می‌کنند بدین صورت که فرد متعلق به هیچ گروهی نیست یا فرد مترجم در یک گروه که در ترجمه فیلم شناخته شده‌اند ترجمه‌های خود را ارائه می‌دهد.
موازی‌کاری در زیرنویس‌ها
موازی کاری در زیرنویس‌ها بدین معنی است که چند مترجم برای ترجمه یک فیلم داوطلب می‌شوند و باعث می‌شود برای چند فیلم چند زیرنویس از مترجم‌های مختلف موجود باشد از مهمترین فعالیت گروه‌های ترجمه جلوگیری تا حتی‌الامکان از این موازی‌کاری‌هاست تا مترجمان بتوانند به ترجمه فیلم دیگری پرداخته و فیلم‌های بیشتری ترجمه شوند.
بهترین وبسایت برای دانلود زیرنویس فارسی سایت سابناک میباشد

چاپ این بخش

  تعمیرات نرم افزاری موبایل
ارسال‌شده توسط: mobilefile - 27-03-2018, 01:13 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - پاسخ‌ها (1)

تعمیرات نرم افزاری موبایل                                       
در حال حاظر با ساخت گوشی های هوشمند با سیستم عامل های گوناگون همانند سیستم عامل اندروید و ios  برای  شما عزیزان مشکلات ریز و درشتی پیش خواهد آمد و به فکر تعمیر موبایل خود در زمینه فلش کردن گوشی و آپدیت و حذف ویروس خواهید افتاد.تیم موبایل فایل با ارائه برترین فایل فلش ها در زمینه هایی چون آپدیت گوشی ، ویروس کشی و فارسی سازی گوشی در تلاش است تا بهترین و قابل اعتماد ترین فایل ها را در اختیارتان قرار دهد. همچنین ما با ارائه آموزش هایی برای برداشتن رمز و پین و الگو و اثر انگشت و... در تلاش هستیم تا شما عزیزان بتوانید بدون پاک شدن اطلاعات مهم خود ، رمز گوشی را برداریدتا در زمان فراموش کردن رمز گوشی خود به مشکل برخورد نکنید.
شاید برای شما عزیزان سوال پیش آمده باشد که چطور امکان ساخت فایل فلش فارسی برای گوشی هایی که به هیچ وجه امکان فارسی سازی آنها نیست،وجود دارد؟ما با اعتماد کامل به شما خواهیم گفت که میتوانید با استفاده از آموزش کوک رام توسط تیم موبایل فایل میتوانید بدون نیاز به باکس و دانگل هایی که احتمال خرابی آنها وجود دارد و هر ساله نیاز به تمدید دارند ، چگونه تمامی گوشی ها را فارسی نمایید و مشکلات نرم افزاری خود را برطرف سازید .با استفاده از این آموزش با کمترین هزینه میتوانید به بزرگترین تعمیرکار نرم افزاری شهر خود تبدیل شوید و با هزینه ای اندک میتوانید سودی سرشار داشته باشید و بدون نیاز به هیچ فایلی تمام فایل فلش ها را به راحتی ادیت نمایید.
همچنین ما برای شما عزیزان دانلود سنتر بزرگی تهیه نموده ایم که با تهیه اشتراک در این سایت میتوانید تمام فایل های خود را دانلود نمایید و دیگر به هیچ سایت دیگری نیاز نداشته باشید و با یکبار هزینه کردن میتوانید به صورت نامحدود فایل فلش های مورد نیاز خود را در اختیار داشته باشید.تیم موبایل فایل همواره در جهت پیشرفت روز افزون شما عزیزان میکوشد و با پشتیبانی  24 ساعته در خدمت شما عزیزان می باشد.

چاپ این بخش

  فیلم Blade Runner 2049
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 25-03-2018, 12:28 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنی ویلنوو دوباره گل کاشته است. فیلم Blade Runner 2049، دنباله‌ای استثنایی بر فیلم کالت ریدلی اسکات و یک تجربه‌ی سینمایی خارق‌العاده است.
حالا همگی اجازه داریم نفس‌های حبس‌‌شده‌مان را با خیال راحت بیرون بدهیم. حالا می‌توانیم فرآیند آرام گرفتن سیر و سرکه‌هایی را که داشتند در دل‌مان می‌جوشیدند حس کنیم. «بلید رانر ۲۰۴۹» (Blade Runner 2049) دقیقا همان چیزی است که از عدم وقوعش می‌ترسیدیم و دقیقا همان دنباله‌ای است که دوست داشتیم اتفاق بیافتد. «بلید رانر ۲۰۴۹» قبل از اینکه یک فیلم عالی باشد، یک تجربه‌ی سینمایی تمام‌عیار است که آدم را همچون امواج خروشان اقیانوس به‌طرز کوبنده و غرق‌کننده‌ای در برمی‌گیرد. قبل از اینکه برای تماشا باشد، فضایی برای محو شدن است. قبل از اینکه دنیایی برای دنبال کردن باشد، کیهانی برای زندگی کردن است. قبل از اینکه یک بلاک‌باستر هالیوودی باشد، یک فیلم هنری لطیف است که در هیبت یک تایتانِ سایه‌افکنِ پرخرج ظاهر شده است. وقتی خبر رسید هالیوود قرار است سراغ «بلید رانر»، شاهکار جریان‌ساز ریدلی اسکات از سال ۱۹۸۲ برود و دنباله‌ای برای آن بسازد نگران شدیم. چون اصلا یکی از کسب و کارهای هالیوود سوءاستفاده از نوستالژی سینمادوستان برای بازگرداندن آی‌پی‌های معروف قدیمی است. راستش هالیوود معمولا سراغ فیلم‌ها و مجموعه‌های عامه‌پسند می‌رود. فیلم‌هایی که معمولا از مضمون و محتوای عمیقی بهره نمی‌برند و معمولا می‌توان آنها را بدون اینکه به جایی بر بخورد با افزایش تعداد و ابعاد اکشن‌ها و خوشگل‌تر کردن جلوه‌های کامپیوتری بازسازی کرد. اما دست گذاشتن روی فیلمی مثل «بلید رانر» هم عجیب است و هم نگران‌کننده. عجیب است چون «بلید رانر» برخلاف چیزی که روی پوسترها و عکس‌هایش به نظر می‌رسد اصلا یکی از آن علمی‌-تخیلی‌های معمول هالیوود نیست.
این در حالی است که فیلم هیچ‌وقت به استقبال قابل‌توجه‌ای در زمان اکرانش دست پیدا نکرد، به فراموشی سپرده شد و برخلاف دیگر فیلمِ علمی‌-تخیلی دهه‌ی هشتادی ریدلی اسکات یعنی «بیگانه» آن‌قدر نفروخت که بلافاصله شاهد ساخت دنباله‌های متعددی از آن باشیم. راستش را بخواهید همین چند روز پیش فیلم را بازبینی کردم و فهمیدم فیلم از آن چیزی که فکر می‌کردم هم ابعاد کوچک‌تری دارد. اینکه چقدر خاطراتم از فیلم در مقابل واقعیت قرار می‌گیرد شگفت‌زده‌ام کرد. چیزی که از «بلید رانر» به یاد داشتم داستان کاراگاهی رازآلود علمی‌-تخیلی پرزرق و برقی با موسیقی سحرآمیزی بود که قوانین جدیدی برای ژانرش به نگارش در آورد و از لحاظ موضوعات تماتیک سال‌ها جلوتر از زمان خودش بود (این جمله را با صدای بلند و هیجان‌انگیز بخوانید). اما بازبینی‌ام نظرم را تغییر نداد. نه از این لحاظ که هیچکدام از این تعریف و تمجیدها و حرف‌های محبت‌آمیز درباره‌اش صدق نمی‌کند، بلکه از این لحاظ که فیلم چقدر بی‌ادعاتر و جمع و جورتر از چیزی که به خاطر داشتم است. اینکه چقدر از حرف‌های فیلم از طریق سکوت‌های بلند بین دیالوگ‌هایش و تصاویر خیره‌کننده‌اش بیان می‌شود. «بلید رانر» از آن علمی‌-تخیلی‌هایی است که به جای تمرکز روی جنگ‌ها و نبرد فضاپیماها و لایت‌سیبرها و روبات‌های غول‌پیکر و داستان‌های نجات دنیا و سفر به سیاره‌ها و کهکشان‌های دیگر، درباره‌ی کاراکترهایش و عمیق شدن در احساسات و روحشان است. «بلید رانر» به جای اینکه به آسمان نگاه کند، به درون نگاه می‌کند. به جای اینکه روی هیجان‌های پیش‌پاافتاده تمرکز کند، درباره‌ی سوال پرسیدن است. آن هم از آن سوالاتی که فلاسفه و روانشناسان را به گلاویز شدن با مغزشان وادار کرده است. فیلم فقط به اتفاقات عجیب و غریب و «سای‌فای»‌وارِ دنیایش اشاره می‌کند و هیچ‌وقت حواسش به چیز دیگری پرت نمی‌شود. «بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد.

شاید به خاطر همین است که خاطره‌ام از «بلید رانر» با واقعیت فرق می‌کرد. فیلم گوشه‌ای از زندگی کاراکترهای دنیای سایبرپانکش را بهمان نشان می‌دهد و می‌گذارد خودمان گوشه و کنارش را در ذهن‌مان بسازیم و بزرگ‌تر کنیم. خب، به‌علاوه‌ی تمام اینها وقتی حرف از «بلید رانر» می‌شود، حرف از فیلمی انقلابی می‌شود که یکی از مهم‌ترین آثار سرگرمی و اولین فیلمی است که تصویری را که امروز در ذهن‌مان از دنیاهای دستوپیایی سایبرپانک شکل گرفته است مدیونش هستیم. یعنی داریم درباره‌ی فیلمی حرف می‌زنیم که کم و بیش در کنارِ کتاب‌هایی مثل «نیرومنسر» (Neuromancer)، یک تنه مسئول خلق یک ژانر است. پس می‌بینید سازندگان و تهیه‌کنندگان و طرفداران دنباله‌‌ی چنین فیلمی خود را در موقعیت حساسی پیدا می‌کنند. از یک طرف فیلم نباید رو به اکشن بیاورد و فضای شخصی فیلم اصلی را حفظ کند (موضوعی که در تضاد با ماهیت بلاک‌باسترهای پرهزینه‌ی امروزی قرار می‌گیرد) و از طرف دیگر سازندگان باید خودشان را برای مقایسه شدن با فیلم کالتی که در گذر زمان عاشقان سینه‌چاک خودش را به دست آورده است آماده کنند. خبر خوب این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» از این چالش سربلند بیرون می‌آید. این فیلم هر چیزی که «مد مکس: جاده‌ی خشم» (Mad Max: Fury Road) و «جنگ برای سیاره میمون‌ها» (War for the Planet of the Apes) بودند هست و هر چیزی را که «آن» (It) برای کتاب منبع اقتباسش نکرد در قبال فیلم اصلی انجام می‌دهد. یادتان می‌آید «جاده‌ی خشم» و «جنگ» چگونه انتظاراتی را که از دنباله‌ها داشتیم در هم شکستند و به بهترین فیلم‌های مجموعه‌هایشان تبدیل شدند؟ اگرچه فکر نمی‌کنم بتوان گفت «بلید رانر ۲۰۴۹» بهتر از فیلم اصلی است، اما همین که داریم درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنیم برای تثبیت کیفیت بالای آن در مقایسه با فیلم اصلی کفایت می‌کند.
«بلید رانر» نمونه‌ی بارز فیلمی است که از طریق نشان ندادن، گسترش پیدا می‌کند. از طریق اعتماد کردن به قدرت تصورِ بیننده، به فراتر قدم می‌گذارد
یادتان می‌آید درباره‌ی «آن» گفتم که چگونه به ویژگی‌ها و نکات اساسی منبع اقتباسش پشت می‌کند؟ خب، اگر فرض کنیم «بلید رانر» حکم منبع اقتباس را برای «بلید رانر ۲۰۴۹» دارد، این فیلم به تمام عناصری که فیلم اصلی را تعریف می‌کند وفادار و پایبند مانده است و آنها را گسترش داده و به بهترین شکل ممکن به اجرا درآورده است. چه می‌شد اگر بعد از ۳۵ سال با فیلم دیگری به اسم «بلید رانر» روبه‌رو می‌شدیم که کماکان از لحاظ فنی شگفت‌زده‌مان می‌کرد، کماکان به تجربه‌ای برای شناور شدن در دنیایش تبدیل می‌شد، کماکان به‌طرز هنرمندانه‌ای عناصر فیلم‌های نوآر را با سایبرپانک ترکیب می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که فیلم ریدلی اسکات، محتوای کتاب را کامل کرد، با دنباله‌ای روبه‌رو می‌شدیم که محتوای فیلم اصلی را کامل می‌کرد. چه می‌شد اگر همان‌طور که «بلید رانر» بهترین بلاک‌باستر زمانه‌ی خودش بود، این یکی هم به چنین دستاوردی دست پیدا می‌کرد. چنین اتفاقی در رابطه با «بلید رانر ۲۰۴۹» افتاده است. این فیلم در همه‌ی زمینه‌ها طوری جا پای قسمت اول گذاشته که حتی عملکرد نه چندان خوبش در گیشه هم شبیه به فیلم قبلی است. بنابراین اولین نکته‌ای که به خاطرش باید دنی ویلنوو به عنوان کارگردان و آلکون اینترتینمنت به عنوان سرمایه‌گذار را تحسین کرد این است که «بلید رانر ۲۰۴۹» یک فیلم پرهزینه‌ی تماما هنری است. چه می‌شد اگر علمی‌-تخیلی‌هایی مثل «اکس ماکینا» (Ex Machina) یا «زیر پوست» (Under the Skin) با بودجه‌های هنگفتی ساخته می‌شدند. و دست زدن به چنین حرکتی واقعا جسارت می‌خواهد.

هالیوود عاشق بازسازی است. حتی وقتی با چیزی به بزرگی «جنگ ستارگان» و «پارک ژوراسیک» سروکار داریم. همگی از فرمول قابل‌پیش‌بینی‌ای پیروی می‌کنند. معرفی یک سری کاراکتر جدید و تکرار خط داستانی فیلم اصلی با آنها و چپاندن کاراکترهای قدیمی در گوشه و کنار فیلم به عنوان نوستالژی. «بلید رانر ۲۰۴۹» به این دلیل فیلم خوبی است که روی پای خودش می‌ایستد. یک دنباله‌ی واقعی. دنباله‌ای، دنباله‌تر از «مد مکس: جاده‌ی خشم». چون حتی کسانی که فیلم‌های قبلی مجموعه‌ی «مد مکس» را ندیده بودند می‌توانستند از «جاده‌ی خشم» لذت ببرند. «بلید رانر ۲۰۴۹» چیزی شبیه به «بیگانه‌ها»‌ی جیمز کامرون است. فیلمی که نه تنها کامل‌کننده‌ی شخصیت‌پردازی الن ریپلی و دنیای فیلم است، بلکه توسط کارگردان دیگری با چشم‌انداز متفاوتی ساخته شده و همین انتخاب بهترین از بین آنها را سخت کرده است. «بلید رانر ۲۰۴۹» در این دسته دنباله‌ها قرار می‌گیرد. اتفاقات «بلید رانر» نقش مهمی برای فهمیدن «بلید رانر ۲۰۴۹» ایفا می‌کنند و فیلم تلاشی برای شیرفهم کردنتان نمی‌کند. فیلم فرض می‌کند که شما فیلم اصلی را دیده‌اید. «بلید رانر ۲۰۴۹» مثل «نیرو برمی‌خیزد» نان نوستالژی‌بازی و ارجاعاتش را نمی‌خورد. کاراکتر هریسون فورد از فیلم اصلی را همین‌طوری بی‌دلیل به اینجا نمی‌آورد که فقط آورده باشد. بلکه برای او هدف دارد. اگرچه افق داستان بزرگ‌تر شده است و برخلاف قسمت اول به جز شمال شهر لس آنجلس، به مناطق و شهرها و لوکیشن‌های دیگری هم سر می‌زنیم و اگرچه ماجرای اصلی کمی از آن حالت مستقل فیلم اول فاصله گرفته است، اما هیچکدام از اینها به معنی زیر پا گذاشتن عنصر اصلی «بلید رانر» که توجه به شخصیت‌ها است نیست. «بلید رانر ۲۰۴۹» یکی از آن دنباله‌هایی است که تا قبل از آن فکر می‌کردی همه‌چیز در ایده‌آل‌ترین شکل ممکن قرار داشت و داستان این دنیا در همان جایی که باید تمام می‌شد تمام شد، اما تماشای این دنباله مثل پیدا کردن فصل آخر کتابی است که فکر می‌کردی به سرانجام رسیده بود و حالا با خواندنش، داستان را کامل‌تر می‌کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» تلاقی هنر و تکنولوژی است.
دنی ویلنوو قبلا با «سیکاریو» (Sicario) و «رسیدن» (Arrival) نشان داده بود که در به تصویر کشیدن نماهای خیره‌کننده و تنش‌زا و شکوهمند و پرمعنا چه هنرمند کم‌نظیری است و او تمام چشم‌انداز باظرافتش را در ابعادی بزرگ‌تر و گستره‌ای نامحدودتر به «بلید رانر ۲۰۴۹» آورده است. این فیلم، فیلم جلوه‌های کامپیوتری است. تقریبا تک‌تک سکانس‌های فیلم مملو از نماهایی است که در حلقِ چشم‌های تماشاگر جا نمی‌شوند. ولی چرا فیلمی مثل «شبح درون پوسته» به خاطر استفاده‌ی سرسام‌آورش از جلوه‌های کامپیوتری مورد موآخذه قرار می‌گیرد و فیلمی مثل «بلید رانر ۲۰۴۹» این‌قدر تحسین می‌شود. چون اگر اولی خودنمایی و شوآف بود، دومی با هدف غوطه‌ور کردن تماشاگر در یک دنیا کنار هم چیده شده است. اگر اولی بی‌چفت و بست و «موزیک ویدیو»وار بود، جلوه‌های ویژه‌ی این یکی هدفمند و با ریزه‌کاری صورت گرفته است. آن‌قدر به بلاک‌باسترهای بی‌مغز و سطحی عادت کرده‌ایم که روبه‌رو شدن با چنین فیلم پیچیده و تامل‌برانگیز و جاه‌طلبی و بعد شوکه نشدن از آن سخت است. «بلید رانر ۲۰۴۹» آن‌قدر به‌طرز جذابی شلوغ و سنگین است که تماشای آن مثل پشت سر گذاشتن یک سفر طولانی می‌ماند و فهمیدن تمام و کمالش بعد از یک بار پشت سر گذاشتن این سفر، مثل دست و پا زدن در باتلاق می‌ماند.
«بلید رانر ۲۰۴۹» حدود ۳۰ سال بعد از پایان فیلم اول جریان دارد. جایی که کمپانی تایرل که قبلا وظیفه‌ی ساخت رپلیکنت‌ها را برعهده داشت بعد از واقعه‌ای به اسم «خاموشی سراسری» ورشکست شده و از بین رفته و جای آن را کمپانی جدیدی به رهبری نابغه‌ی جدیدی به اسم نیاندر والاس (جرد لتو) گرفته است. والاس از طریق رپلیکنت‌های سربه‌زیر و حرف‌گوش‌کنش موفق شده دوباره مجوز تولید این اندرویدهای ژنتیکی را بگیرد و دوباره شاهد حضور آزادانه‌ی آنها بین مردم و استفاده برای کار در زمین و سیاره‌های دورافتاده هستیم. داستان به افسر دیگری از واحد بلید رانرِ پلیس لس آنجلس به اسم «کی» (رایان گاسلینگ) می‌پردازد. وظیفه‌ی بلید رانرها این است که رد رپلیکنت‌های فراری و شورشی را بزنند و آنها را اعدام کرده یا به قول خودشان «بازنشسته» کنند. «کی» در جریان یکی از ماموریت‌هایش با سرنخی برمی‌خورد می‌کند که او را وارد سفر خودشناسی می‌کند. اولین نکته‌ای که باعث شد از همان ابتدا متوجه شوم دنی ویلنوو و نویسندگانش قصد روایت یک داستان جدید و مکمل قبلی را  دارند ماهیت «کی» به عنوان یک رپلیکنت است. برخلاف فیلم اصلی که با زیر سوال بُردن ماهیت ریک دکارد به پایان می‌رسد، این یکی شخصیت اصلی‌اش را در موقعیت متفاوتی قرار می‌دهد. فیلم اول درباره‌ی این بود که آیا دکارد رپلیکنت است یا انسان و اصلا آیا جواب این سوال اهمیت دارد. فیلم اول درباره‌ی مرد تنها و افسرده‌ای وسط دنیایی تاریک بود که دنبال کوچک‌ترین ارتباطی برای دوام آوردن می‌گشت و دست آخر آن ارتباط را با ریچل، رپلیکنتی که او نیز تنها بود پیدا کرد. برخورد تنهایی این دو با یکدیگر منجر به جرقه خوردن آتش و انسانیتِ سرکوب‌شده‌‌ای درون آنها شد و کمی عشق و محبت را به دنیایی که آخرالزمانِ ارتباطات انسانی است بازگرداند.

در «بلید رانر ۲۰۴۹» اما از زاویه‌ی دید رپلیکنتی به دنیا نگاه می‌کنیم که مجبور است سرش را پایین بیاندازد و قوانین و روتین زندگی‌ای را که برایش برنامه‌ریزی شده است دنبال کند. افسر «کی» یک‌جورهایی حکم دولوریس از سریال «وست‌ورلد» را دارد. روباتی که باید بله قربان‌گوی انسان‌ها باقی بماند. با این تفاوت که نحوه‌ی رسیدن این دو به خودآگاهی فرق می‌کند. اگر دولوریس از واقعیت اطرافش ناآگاه بود و هرروز برای فراموش کردن خاطرات ناگوار روز قبل ری‌ست می‌شد و تازه بعد از به یاد آوردن خاطراتش از روزها و سال‌های قبل شروع به فاصله گرفتن از مسیر از پیش‌تعیین‌شده‌اش می‌کرد، افسر «کی» می‌داند دور و اطرافش چه می‌گذرد و جایگاه خودش به عنوان اندرویدی برده و خدمتکار انسان‌ها را قبول کرده است. فقط نکته این است که او انگیزه‌ای برای شورش ندارد. برخلاف ریک دکارد که اوریگامی اسب تک‌شاخی که در پایان فیلم اول پیدا می‌کند باعث می‌شود تا به این نتیجه برسد که شاید خاطراتش قلابی بوده‌اند و او در واقع یک رپلیکنت است، افسر «کی» می‌داند خاطراتش از کودکی، قلابی هستند و توسط کمپانی برایش در نظر گرفته‌ شده‌اند و می‌داند که او در قالب یک بزرگسال به دنیا آمده است، اما روبه‌رو شدنِ او با تاریخ تولدِ حکاکی شد‌‌ه‌اش روی تنه‌ی درختی خشک‌شده وسط ناکجاآباد و تشابه آن با تاریخ حکاکی شده زیر عروسک چوبی اسبی که از خاطرات قلابی کودکی‌اش به یاد دارد و پیدا کردن عروسکی که آن را در کودکی پنهان کرده بود به کی انگیزه می‌دهد تا دست به کار شود. او حالا برخلاف دکارد، با این سوال روبه‌رو می‌شود که اگر خاطراتش واقعی باشند چه؟
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند
در نگاه اول «کی» خیلی یادآور دکارد از فیلم اول است. یک بلید رانر ساکت با چشمانی غمگین که در سایه‌ها می‌نشیند. همچون کاراگاهانِ فیلم‌های نوآور یک کُت بلند چرمی خفن به تن می‌کند و در خیابان‌های لس آنجلسِ آینده به شکار رپلیکنت‌های فراری می‌پردازد. اما همین که متوجه می‌شویم «کی»، رپلیکنت است باعث ‌می‌شود تا نظرمان تغییر کند. او شاید در ظاهر و رفتار و شغل شبیه دکارد باشد، اما درگیری اصلی‌اش که شخصیت واقعی‌اش را شکل می‌دهد بیشتر شبیه به کاراکتر روی بتی، آنتاگونیست فیلم اصلی است. شاید بزرگ‌ترین جذابیت‌ و غافلگیری‌ فیلم ریدلی اسکات چیزی است که ممکن است خیلی راحت دست‌کم و نادیده گرفته شود. او به‌طرز هنرمندانه‌ای جای پروتاگونیست و آنتاگونیست را تغییر می‌دهد و ما تا مونولوگ مشهور روی بتی در پایان فیلم در زیر باران متوجه این اتفاق نمی‌شویم. طبیعتا خیلی‌ها «بلید رانر» را با این تصور شروع به تماشا می‌کنند و به پایان می‌رسانند که ریک دکارد قهرمان قصه است و رپلیکنت‌های بی‌رحم و دیوانه‌ی فراری به رهبری روی بتی، دشمنانش هستند که او از طریق شکست دادن آنها به تکامل شخصیتی می‌رسد. بالاخره نه تنها اکثر زمان فیلم به دکارد اختصاص دارد، بلکه همه بهش می‌گویند که رپلیکنت‌های فراری برای جامعه خطر دارند و او پلیسی است که باید به وظیفه‌اش عمل کند. اما حقیقت این است که شخصیت اصلی «بلید رانر» نه دکارد، که روی بتی است. یک رپلیکنت قوی و ترسناک که به زمین آمده است تا با خالقش دیدار کرده و از او بخواهد تا عمر ۴ ساله‌اش را افزایش بدهد. در پایان فیلم وقتی روی بتی متوجه می‌شود راهی برای افزایش عمرش وجود ندارد تصمیم می‌گیرد تا جان دکارد را نجات بدهد و اندک لحظات باقی‌مانده از زندگی‌اش را با تعریف کردن خاطرات عجیبی از گذشته‌اش در فضا سپری کند.
در دنیایی که رابطه‌ی بین انسان‌ها مُرده، دفن شده و پوسیده است. روی بتی در حرکتی که او را انسان‌تر از خود انسان‌ها به تصویر می‌کشید تصمیم می‌گیرد تا از کسی که قصد کشتنش را داشت به عنوان دوستی برای درد و دل کردن استفاده کند. نتیجه سکانس جادویی و فراموش‌نشدنی فوق‌العاده‌ای است که مثل جکش بزرگی روی سر احساسات ما و دکارد فرود می‌آید. ناگهان متوجه می‌شویم انسان‌ها و رپلیکنت‌ها برخلاف چیزی که در گوش‌مان می‌خواندند و به نظر می‌رسید یک سری هیولای ترمیناتورگونه که کمر به نابودی جامعه بسته باشند نیستند. دکارد در حالی که ضربات قطرات باران را روی پلک‌هایش حس می‌کند متوجه می‌شود رپلیکنتی که قرار بود او را بکشد چقدر شبیه خودش است. رپلیکنتی که در تمام این مدت در تلاش برای کشتنش بود در واقع با همان درد و رنجی دست و پنجه نرم می‌کند که او تمام زندگی‌اش آن را لمس کرده است. برخلاف انسان‌های این دنیای همیشه تاریک که در سلول‌های انفرادی خودشان زندگی می‌کنند، روی بتی و دار و دسته‌‌اش به خاطر عمر کوتاهشان یک گروه را تشکیل می‌دهند تا هوای یکدیگر را داشته باشند. آنها معنا و جدیت مرگ را درک می‌کنند و تمام تلاششان را می‌کنند تا قبل از مُردن، لذتِ زندگی را درک کرده و مزه‌اش را بچشند. اما عمر نسبتا طولانی‌تر انسان‌ها کاری کرده تا فراموش کنند چه ۴ سال و چه ۴۰ سال، آنها بالاخره در یک چشم به هم زدن با مرگ روبه‌رو خواهند شد و آنجاست که از عدم تلاش برای لذت بردن از زندگی‌‌شان افسوس خواهند خورد.

«بلید رانر»‌ به بحث‌های تماتیک گوناگونی می‌پردازد، اما بزرگ‌ترین‌شان این است که «انسان بودن به چه معنایی است؟». فیلم از طریق صحنه‌ی مرگ روی بتی بهمان می‌فهماند که تعریف پیش‌پاافتاده‌ای که ما از انسانیت داریم به شکست محکوم است. انسانیت به موجودات دوپایی که چشم و ابرو و دهان و دماغ دارند خلاصه نمی‌شود. فیلم می‌گوید انسانیت درباره‌ی ارتباطی است با یکدیگر برقرار می‌کنیم. مهم نیست طرف مقابل از مقوا ساخته شده یا حاصل دستکاری‌ها و فعل و انفعالات شیمیایی و ژنتیکی است یا از چندتا تکه آهن و پیچ و مهره درست شده یا درون گوشی موبایل‌مان زندگی می‌کند. فیلم می‌گوید ظاهر ماجرا را فراموش کنید. اگر دو نفر مثل دکارد و روی بتی با تمام تفاوت‌هایشان از احساسات مشترکی با هم بهره می‌برند و حرف یکدیگر را می‌فهمند، پس انسان هستند. «بلید رانر» درباره‌ی اثبات انسانیت از طریق ارتباط با دیگران است. انسانیت درباره‌ی تلاش برای فهمیدن معنای زندگی به جای داشتن زندگی آواره و بی‌هدفی مثل تکه نایلونی که هر جا که باد بوزد به همان سو متمایل می‌شود. روی بتی با هدف زیاد کردن طول عمرش به زمین می‌آید و خالقش را جستجو می‌کند، اما سوال این است که آیا این کار مشکلش را برطرف می‌کرد یا منجر به مشکل جدی‌تری برای او می‌شد. آن وقت سوال این بود که با زمان اضافه‌ای که به دست آورده‌ام چه کار کنم؟ آیا امکان نداشت تا عمر اضافه باعث شود روی بتی از آن موجود پرانرژی و عاشق در هزارتوی زمان گرفتار شده و به یکی از همین انسان‌های افسرده و تنها تبدیل شود؟
حتی خود تایرل که حکم بدمن اصلی قصه را دارد و به رپلیکنت‌ها به عنوان ابزار نگاه می‌کند هم در جایی از فیلم به روی می‌گوید: «شمعی که دو برابر روشنایی داشته باشه، زودتر هم به پایان می‌رسه». انگار تایرل به زبان بی‌زبانی دارد به روی بتی می‌فهماند که چیزی که اهمیت دارد طول زندگی نیست، بلکه کیفیت آن است. اینکه چقدر با هیجان و اشتیاق این زندگی را در آغوش کشیده‌ای. اینکه چقدر اجازه ندادی تا حتی یک قطره‌ی ارزشمند از آن به هدر نرود و چقدر برای چیزی که به آن اعتقاد داشتی تلاش کردی و در این مدت کوتاه چقدر خاطره ساختی و چه خاطرات متحول‌کننده‌ای از خود بر جای گذاشتی. روی بتی خاطره‌ی بزرگی از خود به جا می‌گذارد. او نه تنها در آن پشت‌بام بارانی دکارد را تغییر می‌دهد، بلکه یاد و خاطره‌اش برای همیشه در ذهن سینما هم باقی می‌ماند. روی بتی در عرض چند دقیقه، به اندازه‌ی سال‌ها زندگی می‌کند. او معنای زندگی را برای خودش کشف می‌کند و آن چیز عجیب و غریب و پیچیده‌ای نیست. همه‌چیز به تعریف خاطره‌ای از چیزهای خیره‌کننده‌ای که در فضا دیده برای دکارد خلاصه شده است. به پرواز یک کبوتر سفید در میان آسمان سیاه لس آنجلس.
پس اگرچه در ابتدا «کی» آدم را به یاد دکارد می‌اندازد، اما او از قوس شخصیتی روی بتی پیروی می‌کند. انگار ما داریم داستان ناگفته‌ی تصمیم روی بتی برای بازگشت به زمین و پیدا کردن خالقش را با تمام جزییات از طریق «کی» تماشا می‌کنیم. انگار «بلید رانر ۲۰۴۹» یک‌جورهایی حکم پیش‌درآمد غیرمستقیم روی بتی را دارد. رپلیکنتی در زنجیر انسان‌ها که به مرور به درکی از زندگی و انسانیت می‌رسد که خود انسان‌ها آن را فراموش کرده‌اند. اما چیزی که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به دنباله‌ی هوشمندانه‌‌ای تبدیل می‌کند این است که درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید دستش را خوانده‌اید به‌طرز لذت‌بخشی بهتان رودست می‌زند. درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنید سازندگان قصد تکرار قوس شخصیتی روی بتی را از طریق «کی» دارند معلوم می‌شود که این‌طور نیست. اگر چنین اتفاقی می‌افتاد مطمئنا «بلید رانر ۲۰۴۹» به یکی دیگر از آن دنباله‌هایی تبدیل می‌شد که نان قسمت‌های قبلی‌اش را می‌خورد و حالت محافظه‌کارانه و تکراری‌ای به خود می‌گرفت. بنابراین می‌توان گفت همان‌طور که «کی» فقط شبیه به دکارد است و تکرار شخصیت او نیست، «کی» فقط شبیه به روی بتی است و تکرار شخصیت او هم نیست. «کی» داستان منحصربه‌فرد خودش را دارد. شباهت درگیری درونی «کی» و روی بتی یادآور شباهت‌ها و تضادهای شخصیت‌های اصلی دو سریال «برکینگ بد» و «بهتره با ساول تماس بگیری» است. والتر وایت و جیمی مک‌گیل روی کاغذ داستان یکسانی دارند. در هر دو سریال دنبال‌کننده‌ی مسیر از دست رفتن اخلاق و تحول آنها از آدم‌های خوبی به هایزنبرگ و ساول گودمن هستیم. اما مسیری که این دو دنبال می‌کنند متفاوت است. والتر وایت خود قدم به قلمروی سیاهی می‌گذارد و جیمی مک‌گیل را با زور به درون آن هُل می‌دهند. روی بتی و «کی» شروع و سرانجام یکسانی دارند، اما مسیری که طی می‌کنند متفاوت است و این مهم‌ترین چیزی است که «بلید رانر ۲۰۴۹» را به یک دنباله‌ی مکمل و متفاوتی تبدیل می‌کند.

چیزی که خط داستانی «کی» را با روی بتی متفاوت می‌کند این است که «کی» متوجه می‌شود دکارد و ریچل بعد از سوار شدن در آن آسانسور پرسرعت در آخر فیلم قبلی، فرار می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌دار شدنی که  از لحاظ بزرگی، حکم باردار شدن زنان در دنیای «فرزندان بشر» (Children of Men) را دارد. ناممکن، ممکن می‌شود. سوال این است که یک رپلیکنت چگونه توانایی بچه‌دار شدن داشته است و آن بچه کجاست؟ افشای توانایی بچه‌دار شدن رپلیکنت‌ها باعث می‌شود تا آنها متوجه شوند دیگر به انسان‌ها نیازی ندارند و این می‌تواند به آنها امیدی برای مبارزه و شورش بدهد. نکته اما این است که «کی» در جریان جستجوهایش شک می‌کند. نکند بچه‌ی دکارد و ریچل خود او باشد؟ نکند برخلاف چیزی که فکر می‌کرد خاطراتش از کودکی حقیقت داشته باشد؟ نکند او پدر و مادر داشته باشد؟ نکند او همان مسیح موعودی است که کلید نجات رپلیکنت‌ها است؟ نکند او همان جنگجویی است که رپلیکنت‌ها را متحد کرده و به آنها برای مبارزه انگیزه می‌دهد؟ نکند زندگی‌اش آن‌قدرها هم فکر می‌کرده بی‌معنی نبوده است؟ آخه آدم باید چقدر خوش‌شانس باشد. فکر کن تمام عمرت را به عنوان یک توسری‌خور سپری کنی، اما یک روز خیلی شانسی به سرنخی برخورد کنی که نشان دهد «تو استثنایی هستی».
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود
انگار حفره‌ی بزرگ خالی وسط روحت که همیشه بادهای سرد از میان آن عبور می‌کردند و وجودت را به لرزه در می‌آوردند یک‌دفعه پُر می‌شود. «کی» با اشتیاق کامل سر کلاف این شک و تردید را می‌گیرد و آن را دنبال می‌کند و با تمام وجود به این باور می‌رسد که آره، حقیقت دارد. دوست دارد باور کند که نیروی فراتری در هستی وجود دارد که هوایش را داشته است و برای او برنامه‌ی از پیش‌تعیین‌شده‌ای ریخته است. درست در حالی که «کی» با هیجان و امیدواری سرنخ‌ها را یکی یکی برای اثبات اینکه فرزند گم‌شده‌ی دکارد و ریچل است دنبال می‌کند، من هم شک برم داشت. هرچه «کی» به هدفش نزدیک‌تر می‌شد، من هم بیشتر ناراحت می‌شدم. چرا؟ به خاطر اینکه سناریوهایی مثل «قهرمان موعود» و «پسربچه‌/دختربچه‌ی بدبخت و تنهایی که متوجه می‌شود استثنایی است و در تعیین سرنوشت دنیا نقش دارد» به گروه خونی «بلید رانر» جماعت نمی‌خورد. بنابراین داشتم خودم را آماده می‌کردم را تا بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که «بلید رانر ۲۰۴۹» برخلاف قسمت اول، چه فیلم قابل‌پیش‌بینی و کهنه‌ای است. می‌خواستم بیاییم اینجا و بهتان خبر بدهم که دنی ویلنوو و دار و دسته‌اش چگونه ماهیت این دنیا را با تبدیل کردن آن به ماجرای فانتزی پیش‌پاافتاده‌ای از تیر و طایفه‌ی «هری پاتر» زیر پا گذاشته‌اند. اما آن‌قدر به ویلنوو (مخصوصا بعد از غافلگیری نهایی «رسیدن») اعتقاد داشتم که به جای اینکه زود قضاوت کنم، در فیلم عمیق‌تر شدم. کنجکاوتر شدم تا ببینم این موضوع به کجا ختم می‌شود. مسئله این است که دنبال کردن داستان یک قهرمان برگزیده‌ی دیگر فقط حوصله‌سربر نیست، بلکه ضد«بلید رانر» است.
بالاتر از این گفتم که «بلید رانر» چگونه درک‌مان از پروتاگونیست و آنتاگونیست را می‌شکند و جادویی‌ترین و احساسی‌ترین دیالوگ‌ها و سکانسش را به کاراکتری می‌دهد که تا قبل از آن فکر می‌کردیم یک موجود شرور و ترسناک است. پس قبل از تماشای «بلید رانر ۲۰۴۹» مهم‌ترین چیزی که از آن می‌خواستم یکی دیگر از این ساختارشکنی‌های روایی بود. بنابراین روبه‌رو شدن با داستانی که قدم در تکراری‌ترین مسیر ممکن گذاشته بود باعث شد تا به‌طرز بسیار نامحسوسی ترس برم دارد. اما خیلی زود حقیقت روی سر «کی» خراب می‌شود: او استثنایی نیست. فرزند واقعی دکارد و ریچل نه پسر، بلکه دختر است. او فقط خاطرات یکسانی با فرزند واقعی آنها، دکتر آنا استلاین که برای کمپانی والاس کار می‌کند دارد. بزرگ‌ترین غافلگیری فیلم گرچه برای «کی» گران تمام می‌شود، اما من از وقوع آن خوشحال بودم. از اینجا به بعد «بلید رانر ۲۰۴۹» از یک فیلم صرفا خوب، به یک فیلم عالی تغییر می‌کند. خوشحال بودم که سازندگان یکی از خسته‌ترین کلیشه‌های فیلم‌های علمی‌-تخیلی/فانتزی را زیر پا گذاشتند. از لوک اسکای‌واکر در «جنگ ستارگان» گرفته تا هری پاتر. از بچه‌ی سارا کانر در «ترمیناتور» تا آراگون در «ارباب حلقه‌ها» و نئو در «ماتریکس». همه‌ی این فیلم‌ها درباره‌ی فرد برگزیده‌ای است که از مدت‌ها قبل سرنوشتش برای مقابله با بزرگ‌ترین نیروهای شر دنیایشان طوری نوشته شده که به رهبر آدم خوب‌ها علیه دشمن تبدیل شوند. همه‌ی این قهرمانان از موقعیت زیر پله، خانه‌ای در مزرعه‌ای دورافتاده یا به عنوان کارمند ساده‌ی یک اداره شروع به کار می‌کنند و به مرور قابلیت‌های استثنایی خودشان را کشف می‌کنند و به اهمیتشان در تغییر دنیا پی می‌برند. آنها از صفر شروع می‌کنند و به ۱۰۰ می‌رسند و داستانشان در این نقطه به اتمام می‌رسد.

اما سازندگان «بلید رانر ۲۰۴۹» یک مرحله‌ی دیگر هم به شخصیت‌پردازی «کی» اضافه کرده‌اند. داستان «کی» به عنوان یک رپلیکنت معمولی شروع می‌شود و در ادامه او به این نتیجه می‌رسد که فرد برگزیده است، اما به جای اینکه او و دکارد یکدیگر را در آغوش بکشند و به جای اینکه «کی» به این نتیجه برسد که به خاطر این حقیقت باید برنامه‌ریزی‌اش را زیر پا بگذارد و به صف اول انقلاب بپیوندد، خبر می‌رسد که او استثنایی نیست. او همان رپلیکنت معمولی‌ای که بود که هست. او از شکم مادرش بیرون نیامده است و پدری هم ندارد. او در کارخانه ساخته شده است. «کی» به همان سرعت که اوج می‌گیرد، به همان سرعت هم سقوط می‌کند. همان‌طور که فیلم اصلی تعریف‌مان از آنتاگونیست را در هم می‌شکند و روی بتی را به انسان‌ترین شخصیت کل فیلم تبدیل می‌کند، «بلید رانر ۲۰۴۹» هم تعریف‌مان از قهرمان را خراب می‌کند. «کی» شاید ضربه‌ی روانی و احساسی سختی از افشای حقیقت می‌خورد، اما در عوض تصمیم می‌گیرد تا دستور گروه مقاومت را اجرا نکرده و دکارد را نکشد. بلکه این پدر و دختر را به یکدیگر برساند. «کی» در بدترین و افسرده‌ترین شرایط زندگی‌اش تصمیم می‌گیرد تا قهرمان باشد. او شاید قهرمان به دنیا نیامده باشد، اما می‌تواند سرنوشت معمولی‌اش را برای دل خودش تغییر بدهد. داستان‌هایی که درباره‌ی قهرمانان برگزیده هستند از یک‌جور جذابیت ذاتی بهره می‌برند. چند نفر از ما بعد از دیدن «هری پاتر» منتظر این بودیم تا یک روز از سمت هاگوارتز نامه دریافت کنیم؟ همه‌ی ما دوست داریم خارق‌العاده به دنیا آمده باشیم. همه‌ی ما فکر می‌کنیم در گذشته‌مان راز ناگفته و پنهانی وجود دارد که اگر فاش شود، هویت واقعی‌مان که خیلی شگفت‌انگیزتر از وضعیت فعلی‌مان است افشا می‌شود. دوست داریم فکر کنیم همه‌ی ما بچه‌های والدین پولداری هستیم که یک روز ما را پیدا می‌کنند یا شاهزاده‌هایی هستیم که سر موقع یک شمشیر به دست‌مان می‌دهند تا روی اژدها نشسته و به مبارزه با غولی شیطانی برویم.
اگرچه این نوع قهرمان‌پردازی‌ها اغواکننده هستند، اما همزمان بسیار خطرناک هم هستند. باعث می‌شود آدم‌ها به این نتیجه برسند که کافی است یک‌جا منتظر نشسته و دست روی دست بگذارند تا بالاخره یک پیر خردمند پیدا شده و راه را بهشان نشان بدهد. تا بهشان بگوید که آنها قهرمان به دنیا آمده‌اند و سه سوته می‌توانند ره صدساله را یک شبه بروند. که آنها از جنگجوهایی که تمام عمرشان در حال جنگ بوده‌اند هم جنگجوتر هستند. همه‌چیز حالت «هلو برو توی گلو» پیدا می‌کند. فرد بدون هیچ‌گونه تلاش و تحمل هیچ‌گونه شکست و افسوس و پشیمانی به بهترین‌ها دست پیدا می‌کند. این نوع داستانگویی را می‌توانید در رابطه با لوک اسکای‌واکر و رِی ببینید. کسانی که هر دو در سیاره‌ی بیابانی دورافتاده‌ای زندگی می‌کنند تا اینکه سربزنگاه، سر راه روباتی قرار می‌گیرند که آنها را به سوی ماجراجویی در سرتاسر کهکشان می‌برد و این وسط از هویت پدر و مادر واقعی‌شان هم اطلاع پیدا می‌کنند. یکی دیگر از خطرات این نوع قهرمان‌پردازی‌ها این است که آدم‌ها باور می‌کنند که همیشه یک قهرمان برگزیده وجود دارد که سر بزنگاه‌ها از راه می‌رسد و همه‌ی کثافت‌ها و وحشت‌ها را پاک می‌کند. به خاطر همین است که عاشق بتمن‌ها و اونجرزها هستیم. چون آنها قهرمانان دست‌نیافتنی‌ای هستند که تصور ‌می‌کنیم اگر یکی مثل آنها در دنیای واقعی وجود داشت، شاید همه‌چیز بهتر می‌بود و از آنجایی که نیست، پس همه محکوم به بلبشوی وحشتناک فعلی هستیم و کاری از دست‌مان برای تغییر آن برنمی‌آید چون زور و بازوی کاپیتان آمریکا و تارهای مرد عنکبوتی را نداریم. پس در هر دو حالت تنبلی می‌کنیم. در هر دو حالت دست روی دست می‌گذاریم. چه برای رسیدن خبر اینکه ما قهرمان هستیم و خودمان از آن خبر ندرایم و چه برای رسیدن قهرمانی که وضع‌مان را بهتر کند.

اما حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است، چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم. سرنوشت شکوهمندی برایمان نوشته نشده و دنیا پشیزی هم برایمان ارزش قائل نیست. حالا سوال این است که آیا با وجود این، آن‌قدر جسارت داریم که کاری غیرخودخواهانه برای دنیا انجام بدهیم. «کی» بعد از برخورد با ته ورطه‌ی ناامیدی، تصمیم می‌گیرد دست به کاری بسیار غیرخودخواهانه و بسیار انسانی بزند و خود را برای دنیایی که تاکنون به چشم زباله به او نگاه می‌کرده است، فدا می‌کند تا دکارد بتواند دخترش را ببیند. متوجه شدید «بلید رانر ۲۰۴۹» چگونه کلیشه‌ها را دور زده است؟ از یک طرف یک برگزیده‌ی درجه‌یک داریم که جان می‌دهد برای تبدیل شدن به قهرمان درجه‌‌یک رپلیکنت‌ها و از سوی دیگر یک کمپانی شرور و طمع‌کار و یک گروه مقاومت زیرزمینی داریم که جان می‌دهد برای یک سکانس اکشن تمام‌عیار در پایان فیلم. اما فیلم هر دو را عوض می‌کند. «کی» استثنایی از آب در نمی‌آید و فیلم هم با یک سکانس اکشن غول‌پیکر بین کمپانی والاس و مقاومت به پایان نمی‌رسد. عمل قهرمانانه‌ی «کی» این است که پدری را به دخترش می‌رساند و بعد روی پله‌های برفی دراز می‌کشد و در تنهایی می‌‌میرد. به همین کوچکی و به همین بزرگی. به همین سادگی و به همین شکوهمندی. اما به همان اندازه که از «کی» قهرمان‌زدایی می‌شود، به همان اندازه هم او قابلیتی دارد که هرکسی ندارد و آن هم تمایلش به سوال پرسیدن و تغییر کردن است. آدم‌‌های زیادی هستند که با وجود تمام سرنخ‌هایی که آن‌ها را به سوی خودشان هدایت می‌کنند، خودشان را به نفهمی زده و از روبه‌رو شدن با حقیقت سر باز می‌زنند. ما نمی‌دانیم آیا دکتر آنا استلاین (دختر دکارد و ریچل) خاطره‌اش از اسب چوبی را فقط در ذهن «کی» کاشته است یا ذهن رپلیکنت‌های دیگری. اما مهم این است که «کی» این حس کندو کاو برای حقیقت و شجاعتِ کاراگاهی را داشته تا این ماجرا را تا تهش دنبال کند و متوجه شود که او در ماجرای زندگی‌اش نه شخصیت اصلی، بلکه یکی از آن سربازانِ سیاهی‌لشگر است که می‌میرند و هیچکس اسم و چهره‌شان را به یاد نمی‌آورد. ولی با این حال به خاطر دل خودش تصمیم می‌گیرد تا خود را برای چیزی که به آن باور دارند، فدا کند. «بلید رانر ۲۰۴۹» داستان آن سرباز معمولی است. در نتیجه در رابطه با «کی» با کاراکتری طرف هستیم که همزمان جلوی دکارد، از افتادن دست کمپانی والاس و شکنجه شدن توسط آن‌ها را می‌گیرد، اما از طرف دیگر سرنوشت او در توطئه‌ی جهان‌شمول اصلی تاثیری ندارد. تنها کسانی که هنگام مرگ او کنارش هستند ما هستیم و بس.
نبرد نهایی «کی» و «لاو»، دست راست والاس در کنار امواج اقیانوس آرام که به ساحل بتنی لس آنجلس شلاق وارد می‌کند، خارق‌العاده است. نبردی که من را یاد نبرد نهایی کاراکترهای لئوناردو دی‌کاپریو و تام هاردی در پایان‌بندی «ازگوربرخاسته» می‌اندازد. ویلنوو این مبارزه را سرسری نمی‌گیرد. اتفاقا تا جا دارد آن را کش می‌دهد. روی تک‌تک مشت و لگدها و خشونتی که هر دو طرف به یکدیگر وارد می‌کنند، تمرکز می‌کند. مخصوصا وقتی که «کی» باید دشمنش را مدت طولانی زیر آب نگه دارد تا چشمانش به نشانه‌ی مُردن از حدقه بیرون بزند. اینجا هم «بلید رانر ۲۰۴۹» یک کلیشه‌ی دیگر را هم می‌شکند. مبارزه‌ی بین «کی» و لاو فقط یک مبارزه‌ی معمولی نیست. مبارزه‌ی آن‌ها درباره‌ی اینکه چه کسی زنده می‌ماند و چه کسی می‌میرد نیست. آن‌ها دارند سر ایده‌آل‌هایشان با هم مبارزه می‌کنند. موضوعی که من را یاد «شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد» می‌اندازد. جایی که مرگ فیزیکی بروس وین در آن زندان زیرزمینی اهمیت ندارد. مسئله این است که مرگ او باعث مرگِ ایده‌آل و طرز فکری می‌شود که به خاطرش بتمن را شکل داده بود. و همین موضوع است که به جدیت و استرس مبارزه‌ی او برای بازگشت به گاتهام می‌افزاید و همزمان باور «بین» به کاری که دارد می‌کند را هم درک می‌کنیم. چنین چیزی درباره‌ی نبرد «کی» و لاو هم صدق می‌کند. ما در حال تماشای تصادف دو طرز فکر هستیم و چیزی که این نبرد را هیجان‌انگیز و تراژیک می‌کند این است که اینجا با یک آنتاگونیست خشک و خالی سروکار نداریم، بلکه می‌توانیم با طرز فکر لاو هم ارتباط برقرار کنیم.

«بلید رانر ۲۰۴۹» در راستای کاری که فیلم اصلی با آنتاگونیستش روی بتی انجام داد، آنتاگونیستی ترتیب داده که با وجود شرارتش، بسیار انسان و قابل‌درک است. طرز فکر لاو در تضاد با «کی» قرار می‌گیرد. اگر «کی» نماینده‌ی «تغییر» است، لاو نماینده‌ی «ایستا»یی است. بهترین آنتاگونیست‌ها آن‌هایی هستند که حقیقت ترسناکی درباره‌ی خودمان را بهمان گوشزد می‌کنند. روی بتی در فیلم اصلی بهمان یادآوری کرد که همگی خواهیم مُرد و خودش در حالی مُرد که زندگی کوتاه اما باکیفیتی را سپری کرده بود. بنابراین ما را با این سوال ترسناک تنها گذاشت که آیا ما هم می‌توانیم مثل او زندگی باکیفیتی داشته باشیم یا آن را به بطالت می‌گذرانیم؟ آنتاگونیستی که باید از آن متنفر باشیم، در اوج شاعرانگی می‌میرد و ما می‌مانیم و این سوال که آیا ما در حد این موجود به ظاهر «آنتاگونیست»، عرضه و جسارت داریم که چنین مرگ زیبایی داشته باشیم؟ حالا لاو هم می‌خواهد ما را با حقیقت ترسناک دیگری روبه‌رو کند. برخلاف «کی» که همچون روح گم‌شده‌ای در دنیای مالیخولیایی فیلم می‌ماند، لاو حکم رپلیکنت محکم و فرمان‌برداری را برعهده دارد که هر دستوری را که به او داده می‌شود،  بدون زیر سوال بردنش انجام می‌دهد. اگر «کی» نماینده‌ی علاقه و تمایل ما برای تغییر و یافتن معنای واقعی‌مان است، لاو نماینده‌ی واقعیت ما انسان‌ها در زمینه‌ی ترس از تغییر است. اگر «کی» آرزوی ما را به تصویر می‌کشد، لاو خود واقعی‌مان در همین لحظه است. و دقیقا به خاطر همین است که لاو برخلاف چیزی که به نظر می‌رسد، انسان‌تر از «کی» است. تمام این حرف‌ها به این معنی نیست که لاو بی‌احساس است. او نقش دست راستِ فرعون بی‌رحمی در یک هرم غول‌پیکر را دارد که باور دارد رپلیکنت‌ها برده‌هایی هستند که تمدن‌های بزرگ بر دوش آن‌ها ساخته می‌شود.
حقیقت این است که در دنیای واقعی هیچکس قهرمان به دنیا نمی‌آید. اتفاقا به مرور متوجه می‌شویم ما در برابر تمام آدم‌ها و کیهانی که احاطه‌مان کرده است چقدر ناچیز و فراموش‌شدنی هستیم
خود لاو به عنوان یک رپلیکنت نسبت به نژاد خودش احساس دارد. وقتی آن‌ها اذیت می‌شوند یا می‌میرند، او احساس ناراحتی و دل‌شکستگی می‌کند، اما تلاشی برای تغییر این وضعیت نمی‌کند. لاو مثل بسیاری از خودمان در دنیای واقعی، زندانی برنامه‌ریزی خودش است. اگرچه شاهد اذیت شدن هم‌نوعان‌مان هستیم و برایشان ناراحت می‌شویم و اشک می‌ریزیم، اما کاری برای تغییر این وضعیت انجام نمی‌دهیم و به زندگی روتین‌مان برمی‌گردیم. اولین‌باری که اشک‌های لاو را می‌بینیم، جایی است که والاس یک رپلیکنت زنِ تازه به دنیا آمده را به خاطر این که نازا است، به قتل می‌رساند. والاس تیغش را روی شکم زن می‌گذارد و او را همچون گوسفند سلاخی می‌کند. قطرات اشک به آرامی از صورت لاو سرازیر می‌شود. این زن برای لاو حکم خانواده و هم‌نوعش را دارد. اگر خوب گوش کنیم، می‌توانیم صدای انفجاری که درونش رخ‌ می‌دهد را شنید. اما کاری به جز ایستادن و تماشای این قتل از دستش برنمی‌آید. او نمی‌تواند سدی که برایش تعیین شده است را بشکند، اما حداقل می‌تواند برای آن زن احساس همدردی کند. دومین باری که لاو اشک می‌ریزد، جایی است که او از زبان جاشی، رییس «کی» (رابین رایت) می‌شنود که بچه‌ی دکارد و ریچل کشته شده است. بچه‌ای که به معنی تغییر بزرگ و آینده‌ی درخشانی برای رپلیکت‌ها بوده است. ناگهان صورت لاو به محض شنیدن این خبر همچون صورتی خیس از بنزین که با کبریت برخورد کرده گُر گرفته و از خشم و دل‌شکستگی شعله‌ور می‌شود و قبل از این که شکم جاشی را پاره کند، می‌گوید: «در مقابل اتفاق شگفت‌انگیز جدیدی که می‌خواست بیافته تنها چیزی که بهش فکر کردی کشتنش بود... از ترس یه تغییر بزرگ». جاشی نماینده‌ی تمام چیزهایی است که لاو از آن‌ها متنفر است. چه چیزی انسانی‌تر از شورش علیه برده‌داری سیستماتیک؟ در نگاه اول به نظر می‌رسد لاو، جاشی را به خاطر کشتن بچه‌ای که والاس در جستجویش است، می‌کشد. ولی این قتل به همان اندازه که دلیل سیاسی داشته باشد، دلیل شخصی هم دارد. دانلود زیرنویس فارسی این فیلم

چاپ این بخش

  نقد فیلم On Body and Soul
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 17-03-2018, 09:07 PM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

فیلمِ On Body and Soul «در جسم و جان» آخرین ساخته‌ی ایلدیکو ایندی مجارستانی است. روایتی عاشقانه در بستر کشمکش میان رویا و واقعیت که توانست جایزه‌ی خرس طلایی برلین را از آن خود کند و جزو نامزد‌های بهترین فیلم خارجی اسکار 2018 هم بود. فیلم به نوعی از همان ابتدا قرارداد دو فضایش را می‌گذارد. در صحنه‌ی ابتدایی، گوزنی نر را می‌بینیم که در جنگلی برفی به سمت یک گوزن ماده می‌رود و سرش را روی سر او می‌گذارد. سپس هردو گوزن از قاب خارج شده و عنوان فیلم نقش ‌می‌بندد. بلافاصله پس از عنوان بندی، به فضای بی رحم و آزاردهنده‌ی کشتارگاه برش زده می‌شود تا موقعیت مکانی و فضاسازی قصه‌ای را که قرار است روایت شود دریابیم. فیلمساز با این شروع، مخاطب را آماده‌ی دنبال کردن موازی دو عالم خیال و واقعیت می‌کند و همانطور که از عنوان‌ بندی فیلم بر‌می‌آید، بیراه نیست که بگوییم جسم استعاره‌ای از دنیای واقعی و روح استعاره‌ای از دنیای خیال است و فیلمساز مسیری میان این دو را طی می‌کند. آندره مدیر امور مالی کشتارگاه است و ماریا به عنوان ناظر کیفی به تازگی با آنها همکاری می‌کند.

بیراه نیست که بگوییم جسم استعاره ای از دنیای واقعی و روح استعاره‌ای از دنیای خیال است و فیلمساز مسیری میان این دو را طی می‌کند
یکی از نقاط قوت مهم فیلم شخصیت پردازی آن است و بهترین روش شخصیت پردازی (همان گونه که رابرت مک گی در کتاب داستان می‌گوید) معرفی از زبان دیگران است. معرفی از زبان دیگران شیوه‌ای غیرمستقیم و هوشمندانه است که کنجاوی مخاطب را درباره‌ی شناخت هرچه بیشتر شخصیت به همراه دارد. از لحظه‌ی ورود ماریا به سالن غذاخوری کشتارگاه، دیالوگ‌هایی درباره‌ی ویژگی‌های او بین آندره و همکارش شکل می‌گیرد. همکار آندره از استخدام او ناراضی است چرا که ماریا در مصاحبه‌اش خیلی مغرور و خشک رفتار کرده و حتی حساسیت‌هایی روی بردن نامش دارد. با این مقدمه چینی از شخصیت ماریا در سکانس بعد شاهد رویارویی او و آندره هستیم و حال مخاطب آماده ‌است ویژگی‌هایی را که درباره‌ی ماریا شنیده در رفتار او ببیند. در این سکانس و به خصوص سکانس‌هایی که ماریا در خانه با دو نمکدان یا دو اسباب بازی، نحوه‌ی برخوردش با آندره را بازسازی می‌کند، متوجه می‌شویم که ارتباط برقرار کردن برای ماریا یک درگیری اساسی است و گرایش‌هایی از اوتیسم هم در او دیده می‌شود. در واقع هسته‌ی مرکزی اوتیسم، اختلال در ارتباط است و دلبستگی‌های زیاد به اشیا و پاسخ‌های غیر معمول ماریا به دیگران بر این اختلال او صحه می‌گذارند. کمی پیش می‌رویم تا به سکانس کشتار یک گاو که تمام مراحل آن را با جزییات شاهد هستیم برسیم. فیلمساز دوربین را دقیقا در نقطه نظر تماشاگر قرار داده تا بی پروا شاهد ذبح کردن یک گاو باشند و این درخدمت همان رگه‌های دردناک واقعیت است که در ابتدای مطلب به آن اشاره شد. همچنین رنگ قرمز در فیلم کارکردی از جنس همان رویا و واقعیت دارد. رنگ لباس کارکنان کشتارگاه قرمز است و در کنار خون‌هایی که مدام ریخته و پاک می‌شوند تقارن می‌یابد. از سوی دیگر رنگ قرمز نماد عشقی است که بین ماریا و آندره از جنس عالم خیال شکل می‌گیرد.
 ماریا شخصیتی دقیق، حساس و دارای اختلال ارتباطی به همراه آندره، مدیری که یک دستش فلج است و محیط کارش روحیه و احساسات او را تحت تاثیر قرار داده (به گونه‌‌ای که حتی دیگر نمی‌تواند سری به قسمت کشتار گاو‌ها بزند و از نزدیک به وضعیت آن قسمت رسیدگی کند) در ادامه باخبر می‌شوند که ضعف‌هایشان را در عالم رویا به همراه ندارند و رابطه‌ی نزدیکی را دنبال می‌کنند که سایه بر واقعیتشان می‌اندازد. پس از گذشت یک چهارم فیلم، پلیس برای تحقیقاتی مبنی بر داروی جفت‌گیری حیوانات که ظاهرا از کشتارگاه مفقود شده به آنجا می‌آید. آندره حدسی از اینکه کار کدام یک از همکارانش می‌تواند باشد ندارد و پلیس پیشنهاد می‌کند تمام افراد کشتارگاه به یک روانشناس مراجعه کنند. یک داستان فرعی دقیق که  درخدمت رمزگشایی ادامه‌ی فیلم است. ماریا و آندره هردو به سوال روانشناس مبنی بر اینکه اخرین خوابی که دیده‌اند چه بوده، پاسخی کاملا یکسان می‌دهند. این اتفاق نقطه‌ی شروع تغییرات در رابطه آنها است. پس از آن مدام در محل کار درباره‌ی خواب یکدیگر سوال می‌کنند. حتی جایی که آندره وانمود می‌کند که دیشب خوابی ندیده است و ماریا ازسر میز او بلند می‌شود چرا که تنها دلیل برای ادامه‌ی روند تغییرات ماریا همین خواب مشترک است. رفته رفته به این موضوع پی می‌بریم که این دو با وجودی که در عالم خیال هرشب کنار هم هستند اما در عالم واقعیت نمی‌توانند رابطه‌ی خود را آنگونه که می‌خواهند پیش ببرند. شاید بد نباشد اشاره‌ای هم به نظریه‌ی فروید درباره‌ی خواب داشته باشیم. فروید معتقد بود محتوا و معنای خواب‌ها ریشه در خواسته‌ها و آرزوهای سرکوب شده‌ی انسان دارد. آرامشی که فرد گاهی در رویایش حس می‌کند ناشی از بروز همین خواسته‌های سرکوب شده است. نبود یک زن و رابطه‌ی عاشقانه در زندگی آندره و همچنین نبود یک رابطه‌ی موفق در زندگی ماریا، نشانه‌هایی است که بروز چنین رویاهایی را در خواب این دو محتمل می‌سازد.

فیلمی که روندش بر اساس نزدیک شدن دو شخصیت به یکدیگر است، این نزدیک شدن را در کارگردانی هم شاهد هستیم
فیلم با تدوین موازی برای به نمایش گذاشتن انزوای ماریا و آندره در محل خانه‌شان پیش می‌رود تا اینکه آندره درخواست گرفتن شماره تلفن ماریا را می‌کند. گرفتن شماره تلفن به عنوان یکی از راه‌های پیشبرد ارتباط در دنیای امروز برای ماریا هنوز شناخته شده نیست و او حتی تلفن هم ندارد. داشتن تلفن همراه به عنوان یکی از المان‌های متضاد شخصیت ماریا، جرقه‌ی تغییرات اساسی او را می‌زند. پس از درخواست آندره، برای اولین بار شاهد آن هستیم که ماریا با یک روانشناس مشکلاتش را در میان ‌گذاشته و سعی در بهبود وضعیت خود دارد. این سیر در خدمت آن است که شخصیت‌ها در فیلمنامه برای تغییر، دست به اقدام بزنند و منفعل نباشند. هرچه بیشتر از فیلم می‌گذرد ما به شخصیت‌ها نزدیکتر می‌شویم. در واقع در فیلمی که روندش بر اساس نزدیک شدن دو شخصیت به یکدیگر است، این نزدیک شدن را در کارگردانی هم شاهد هستیم. هرچه فیلم جلوتر می‌رود، اندازه نماها برای دو شخصیت اصلی بسته‌تر می‌شوند، دوربین به آنها نزدیک‌تر است یا به طور نمونه، در سکانسی که ماریا و آندره منتظر قطار هستند، اندازه نما به گونه‌ای است که  فاصله‌ی میان آندره و ماریا را می‌بینیم اما آندره به طرف ماریا حرکت می‌کند و این فاصله را کم ‌می‌کند چرا که دقیقا همان نقطه‌ای است که پی به خواب مشترکشان برده‌اند. همچنین موسیقی راز آلود فیلم در خدمت تعلیق میان رابطه‌ی این دو شخصیت است که رفته رفته پازل شخصیتشان کامل می‌شود. ناگفته نماند فیلمنامه‌ی فیلم ایراداتی هم دارد که اگر برطرف می‌شد بر قدرت فیلم می‌افزود. به عنوان مثال اگر سکانس ملاقات دختر آندره با پدرش را از فیلم حذف کنیم لطمه‌ای به آن نمی‌زند. همین طور ماجرای گم شدن دارو به نظر می‌رسد بیشتر برای رمزگشایی خواب مشترک ماریا و آندره طراحی شده بود و دیگر ادامه‌ دادن آن برای مخاطب اهمیتی ندارد.
دانلود زیرنویس فارسی
سی دقیقه پایانی فیلم شاهد تغییرات اساسی هستیم. از جایی که آندره به خانه‌ی ماریا می‌آید و ماریا بنا به دلایلی تصمیم خود را می‌گیرد تا وجوه سرکوب شده‌ی شخصیتش را رها سازد. او به توصیه‌ی روانشناسش سعی می‌کند موسیقی عاشقانه گوش دهد یا حتی خود را نوازش کند. یا صحنه‌ی خلوت ماریا با عروسکش ما را به یاد اقدامی که نینا در فیلم قوی سیاه

(Black Swan) به توصیه مربی رقصش انجام می‌دهد تا وجه اغواگر خود را آزاد کند، می‌اندازد. پس از تلاش‌های ماریا و به دست آوردن موفقیت‌های نسبی‌اش در این مسیر از جمله یافتن یک موسیقی عاشقانه، این بار آندره است که حس می‌کند موجب آزار ماریا شده است و از او می‌خواهد رابطه‌شان در حد یک دوست بماند. ماریا که تلاش‌هایش را بیهوده یافته است تلاشی برای متقاعد کردن آندره انجام نمی‌دهد. در سکانس اقدام به خودکشی ماریا، دوربین به شکلی است که سعی دارد افسارگسیختگی شخصیت او را القا سازد. البته این خودکشی پس از تلفن آندره ختم به خیر می‌شود. دکوپاژ این صحنه در خدمت آن است که مانع هرگونه برانگیخته شدن احساس مخاطب شود. پلان‌های طولانی از نگاه ماریا و آندره به هم (که نگاهی فارغ از احساس است) شالوده‌ی اصلی این سکانس را دربر گرفته است. شاید برخی انتظار داشتند که فیلم در پایان این سکانس تمام شود اما ایلدیکو ایندی حرفی کنایه‌ آمیز در آخر فیلمش دارد. در سکانس پایانی شاهد دو شخصیت کاملا تغییر یافته هستیم. زوجی که دیگر به آن چیزی که می‌خواستند رسیدند. پایان کنایی آنجا است که آندره به ماریا می‌گوید یادش نمی‌آید دیشب چه رویایی دیده است و ماریا در جوابش می‌گوید اصلا رویایی ندیده است. تصویر رویایشان این بار بدون گوزن محو می‌شود. به راستی آیا جز این است که عشق فقط در مسیر انتظار وصل جریان دارد و خیال انگیز است و به هنگام وصل دیگر به واقعیت می‌رسد و خبری از رویای مشترک نیست؟

چاپ این بخش

  نقد فیلم hellboy
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 16-03-2018, 12:05 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

از آن‌جایی که این روزها، تعداد زیادی از مخاطبان در حال ستایش کردن برنده‌ی چهار اسکار سال ۲۰۱۸ یا به عبارت بهتر، برترین فیلم سال از نگاه آکادمی علوم و هنرهای سینما هستند، شاید نگاه انداختن به یکی دیگر از آثار بزرگی که سازنده‌ی آن ساخته‌ی سینمایی نویسندگی و کارگردانی‌شان کرده، یکی از بهترین کارهای ممکن باشد. آن هم اثری که شاید بتوان هنگام پیش‌روی لحظاتش نقاط بسیار زیادی برای تحسین کردن یافت و لیاقت بررسی شدن و زیر ذره‌بین رفتن را سال‌ها است که یدک می‌کشد. Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را ابرقهرمانی، درام، احساسی، آخرالزمانی و خیلی چیزهای دیگر دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید. فیلمی درباره‌ی کودکی عجیب و غریب که برحسب یک اتفاق در سال‌ها قبل پا به زمین گذاشت و با این که ظاهرش بی‌شباهت به شیاطین نبود، یک انسان تصمیم گرفت او را دوست داشته باشد. کانسپتی که نه تنها بارها و بارها در دنیای آثار دل تورو و شاید از همه‌ی آن‌ها پر رنگ‌تر وسط ثانیه‌های فیلم آخرش یعنی The Shape of Water بررسی شده، بلکه همیشه در قسمت فانتزی هنر هفتم و حتی جهان ادبیات، به عنوان یکی از اصلی‌ترین موضوعات، حضور پیدا کرده است. چرا که آدم‌ها در جلوه‌ی این محبت‌های ناشناخته، همیشه فرصتی برای دیدن خودشان داشته‌اند. چون همیشه انسان‌هایی بوده‌اند که لایق احترام بودن هر شکل و حالتی از عشق را به واسطه‌ی شنیدن قصه‌ی «دیو و دلبر»، درک کرده باشند.
 
Hellboy، به عنوان ساخته‌ای که می‌شود آن را فیلمی در ژانرهایی گوناگون دانست، یکی از بهترین ساخته‌های حاضر در کارنامه‌ی درخشان گیرمو دل تورو به حساب می‌آید
در میان همه‌ی این حرف‌ها اما «پسر جهنمی»، به مانند تمام آثار دیگر دل تورو، نه یک فانتزیِ کاملا فاصله گرفته از جهان شناخته‌شده‌ی دور و اطراف‌مان، که شبیه به قصه‌ای ترکیب‌شده از درام‌های ظاهرا واقع‌گرایانه و تلخ و شیرین با تخیلاتی است که حضورشان در دنیای تصویرشده توسط فیلم‌ساز را می‌توانیم در آغوش بگیریم و درک کنیم. دقیقا به مانند همان چیزهایی که در «هزارتوی پن» (Pan's Labyrinth) یا در نگاه من بزرگ‌ترین اثر کارگردانی‌شده توسط این فیلم‌ساز دوست‌داشتنی و صاحب سبک دیدیم، این‌جا هم شاهد داستانی هستیم که روایت شدنش را گاهی وسط سکانس‌های باورپذیری از نبرد انسان‌ها با یکدیگر و گاهی موقعِ مبارزه کردن یک موجودِ قرمزرنگِ انسان‌مانندِ متولدشده در جهنم (!) با هیولاهایی لزج و اعصاب‌خوردکن، دنبال می‌کنیم. این وسط، البته نباید از این گذشت که در Hellboy، بیشتر از «شکل آب» و «هزارتوی پن»، عنصر فانتزی را در تمامی تصاویر داریم و لحظات واقع‌گرایانه را به نسبتی کمتر در مقایسه با آن آثار، مشاهده می‌کنیم. هرچند به هیچ عنوان نباید فکر کنید که این موضوع، به ضرر اثر تمام شده. چون از آن‌جایی که دل تورو خوب فانتزی گفتن را می‌داند و با عناصر این ژانرِ پرطرفدار به بهترین شکل ممکن آشناست، کاهش بار درام‌های واقع‌گرایانه در قصه، فقط سبب آن می‌شود که فیلمی متفاوت با مابقی آثار بزرگ او اما شاید به همان اندازه ارزشمند را مشاهده کنیم. فیلمی که هم قصه‌گویی جذب‌کننده و سرگرم‌کننده‌ای برای مخاطبان عامش دارد، هم کافی است اندکی سینماشناس و از آن مهم‌تر فانتزی‌شناس باشید تا تک به تکِ نقاط فوق‌العاده و عمیقش را لمس و احساس کنید.
[عکس: 6a1647dd-8180-4814-84f3-e5c95bdfadef.jpg]
[عکس: 38a7b809-eb33-468d-b848-ef7120880d9f.jpg]
اما این قابل لمس بودنی که بارها و بارها هنگام تماشای «پسر جهنمی» آن را احساس کردم، بیش ار هر چیز، به شخصیت پردازی کمال‌گرایانه و حقیقتا متفاوت دل تورو در این اثر، بازمی‌گردد. شخصیت‌پردازی جذابی که به جای آغاز کردن از صفر و تبدیل شدن به چیزی متفاوت با کلیشه‌ها، با شروع کردن از کلیشه‌ها و شکستن‌شان، به سرانجام می‌رسد. به عبارت بهتر، همه‌ی کاراکترهای حاضر در قصه‌ی Hellboy، در جلوه‌ی اول، مطلقا شبیه به نسخه‌ای دیگر از افرادی مشابه خودشان در دنیای فیلم‌های سینمایی هستند. ابتدای کار، هم خود پسر جهنمی چیزی بیشتر از یک غول بی شاخ و دمِ به ظاهر بی‌احساس و عصبانی نیست و هم دیگر شخصیت‌های فیلم را انگار هزار بار دیگر وسط شات‌هایی گوناگون از جهان سینما دیده‌ایم. اما در ادامه‌ی قصه، وقتی این شخصیت‌ها با قرار گرفتن در برابر دشمنان متفاوت‌شان و ایستادن در رئوسِ مختلفِ روابطی احساسی و پررنگ در پیرنگ اصلیِ داستان فیلم، کم‌کم از این جلوه‌های کلیشه‌ای‌شان فاصله می‌گیرند، ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم چه‌قدر با این افراد احساس نزدیکی می‌کنیم. این در حالی است که اگر شخصیت انسان‌مانند اما هیولاواری مثل Hellboy، از همان دقایق اولیه قرار بود پردازشی مشابه با قهرمانان دیگر سینمایی را تجربه کند، نه تنها هرگز او برای‌مان از قالب تصویری‌اش خارج نمی‌شد، بلکه همواره در کنار تمام تعاریفش، وی را به عنوان چیزی کاملا متفاوت با یک انسان و یک ابرقهرمان که می‌شود با او هم‌ذات‌پنداری، کرد می‌دیدیم. ولی همان‌گونه که گفتم، چون دل تورو با شکستن قالب ظاهری شخصیتش و تمام کلیشه‌های نشان‌داده‌شده در سکانس‌های آغازین قصه شخصیت‌پردازی کرده، ما هم در انتهای کار، دقیقا به مانند یک انسان دیگر پسر جهنمی را می‌شناسیم و برای تمامی باورها و احساساتش، ارزش قائل می‌شویم. با همه‌ی این‌ها، متاسفانه نمی‌توان این حقیقت که موضوع مورد بحث، به هیچ عنوان برای کاراکترهای منفی داستان اتفاق نیوفتاده را انکار نکرد. چون آنتاگونیست‌های حاضر در این قصه، نه فقط در آغاز که در میانه و پایان هم چیزی بیشتر از موجوداتی تک‌بعدی و و محدودشده به ظاهرشان نیستند و در هیچ ثانیه‌ای از فیلم، نمی‌توانید آن‌ها را به عنوان چیزی بالاتر از یک نقاشی کلیشه‌ای فانتزی و آشنا، بشناسید.
[عکس: 1952e700-7da2-4806-bede-7af42c29b746.jpg]
یادگیری‌های کارگردان از آثار سینمایی دیگر برای خلق «پسر جهنمی»، هرگز در حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید
فارغ از این موارد اما یکی از بهترین ویژگی‌های اثر عالی دل تورو، دقیقا همان‌طور که در نقاط آغازین مقاله اشاره‌ی کوتاهی کردم، چیزی نیست جز آن که در «پسر جهنمی»، ما با یک اثر طبقه‌بندی‌شده در زیرژانری به خصوص مواجه نیستیم و به فیلمی نگاه می‌کنیم که همزمان می‌توانیم با دسته‌بندی کردنش در سبد فیلم‌های متفاوت دیده‌شده در دنیای هنر هفتم، وقت گذاشتن برای دیدن آن را به افراد بیشتری توصیه کنیم. چون حتی اگر از فانتزی‌دوستان که با ندیدن این فیلم، چیزهای مهم و زیادی را می‌بازند بگذریم، دوست‌داران سینمای ابرقهرمانی و شاید از آن مهم‌تر، طرفداران فیلم‌های عاشقانه‌ی متفاوت را نیز باید جزو اصلی‌ترین مخاطبان Hellboy به حساب بیاوریم. فیلمی به مرکزیت یک ابرقهرمان بی‌کله و متفاوت، که نیروهایش به جای ارتباط داشتن با جادوها یا تکنولوژی‌های ناشناخته، مربوط به قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای می‌شوند که با یک نگاه به او، متوجه حضورش در بدن این مرد سرخ‌رنگ و خفن می‌شوید! قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای که هر بار در یک جلوه‌ی به خصوص و متفاوت با قبلی برای‌تان نمایش داده می‌شود و کاری می‌کند که موقع تماشای خیلی از سکانس‌های اکشن فیلم، نتوانید چگونگی به پایان رسیدن جنگ‌ها را پیش‌بینی کنید. در عین حال، نمی‌خواهم بگویم که «پسر جهنمی»،  قصه‌ای آموزش‌دیده از کهن‌الگوها نیست و در لحظات این فیلم، فقط قرار است سکانس‌هایی اوریجینال و غیر قابل حدس را تماشا کنید. اتفاقا نه. این‌جا، فیلم‌سازیِ دل تورو مشخصا به حد و اندازه‌ی جهان‌آفرینی بی مثل و مانندش در «هزارتوی پن» نرسیده و هنوز، می‌توانید وفاداری غیر قابل انکارش به دنیایی از فیلم‌های دیگر سینما را احساس کنید. البته این اصلا به ضرر فیلم هم تمام نشده و یادگیری‌های او از آثار سینمایی دیگر، هرگز به حد و اندازه‌ای نبوده که بخواهید یگانگی نهایی فیلم پیش روی‌تان را زیر سوال ببرید.
[عکس: 50ce9a52-effe-4e1b-b3b1-9f810ff97e65.jpg]
میان همه‌ی نکات مثبت و منفی حاضر در قصه‌گویی‌های سینمایی فیلم‌ساز مکزیکی و دوست‌داشتنی‌مان، طراحی صحنه‌ها و تمام عناصر تصویری دیگر، یکی از آن چیزهایی است که همیشه می‌توانیم این فیلم‌ها را به خاطرشان ستایش کنیم. از آثار نه‌چندان کامل و مشکل‌داری مثل Crimson Peak گرفته تا پرجایزه‌ترین ساخته‌ی او یعنی The Shape of Water (که می‌توانید نسخه‌ی ساده‌تر هیولای اصلی حاضر در داستانش را این‌جا و در Hellboy ببینید)، همه و همه از مناظر تصویری گوناگون، از طراحی صحنه و دکوپاژهای معرکه‌ی کارگردان گرفته تا نورپردازی‌ها و سایه‌زنی‌های به اندازه و زیبایی که موقع مواجهه با سکانس‌پردازی‌های این ساخته‌های سینمایی خواستنی مشاهده می‌کنیم، همه و همه، همیشه جزو جدی‌ترین نقاط قوت آثار دل تورو بوده‌اند. چون او مشخصا، قصه‌هایش را با تک‌تک فضاهای آن‌ها تصور می‌کند و با محیط‌هایی تقریبا محدود، داستان‌هایی را می‌گوید که در گستردگی‌شان به سادگی هر چه تمام‌تر، غرق می‌شوید. این‌ها را به علاوه‌ی تمام آن عناصر ظاهرشده در Hellboy، که جنس فیلم‌سازی کارگردانش را آشکار می‌کنند و بعدتر، نسخه‌ی کمال‌گرایانه‌تر شده‌شان را وسط فیلم‌های دیگر او تماشا کرده‌ایم و احترام فوق‌العاده‌ای که داستان‌گویی فیلم و خود دل تورو برای فانتزی قائل هستند کنید، تا بفهمید در عین فاصله داشتن Hellboy با شاهکارهای این مرد بزرگ، چرا به هیچ عنوان نباید وقت گذاشتن به پای ثانیه‌هایش را عقب بیاندازید. فیلمی که هم خوب سینما را می‌شناسد و هم خوب فانتزی را؛ مگر چند فیلم بلند دیگر با یدک کشیدن این ویژگی خارق‌العاده می‌توانید پیدا کنید؟
[عکس: 2ed37e00-c0db-4b11-9f03-c1c1d7c63067.jpg]
(از این‌جا به بعد مقاله، بخش‌هایی از داستان این فیلم و «شکل آب»، اثر تازه‌ی گیرمو دل تورو را اسپویل می‌کند)
عشق ایجادشده مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، کانسپتی است که بارها در جهان آثار فیلم‌ساز مکزیکی دوست‌داشتنی‌مان به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین می‌رود
هر شخصی در جهان که ادعای شناختن سینمای دل تورو را داشته باشد، قطعا می‌داند که پرداختن به عشق حاضر مابین یک انسان و موجودی ماوراءالطبیعی، ناگهان تبدیل به نقطه‌ی مرکزی داستان The Shape of Water نشده و این کانسپت، بارها در جهان فیلم‌های او به اشکالی مختلف، زیر ذره‌بین رفته است. یک جلوه‌ی فوق‌العاده‌ی این ماجرا را می‌توان مشخصا در همین اثر جدید او یعنی «شکل آب» دید که در آن، مخاطب به جای روبه‌رو شدن با یکی دیگر از آن داستان‌های سطح پایین آمده برای پذیرفته شدن توسط کودکان، قصه‌گویی بزرگ‌سالانه‌ای از این ماجرای عشق‌های عجیب و غریب و غیر قابل درک برای عامه‌ی مردم که در حقیقت جلوه‌ای استعاری دارد را مشاهده می‌کند.دانلود زیرنویس فارسی این فیلم ، جایی که خبر از خیلی از کلیشه‌ها نیست و در آن، نه آخر قصه موجود افسانه‌ای‌مان تبدیل به آدم می‌شود و نه رابطه‌ی او با شاهزاده‌ی ساکت و آرامش، به دور از تمام روابط احساسی و حقیقی حاضر مابین همه‌ی موجودات ساکن بر روی کره‌ی زمین رقم می‌خورد. همه‌چیز همان‌گونه است که یک عشق عجیب باید باشد و دل تورو به خوبی، قصه‌ی خودش را نشان مخاطبان می‌دهد. اما این موضوع را شاید بتوان به شکلی متفاوت‌تر و از جهاتی جذاب‌تر در Hellboy نیز، تماشا کرد. جایی که عشق جریان‌یافته در بین پسر جهنمی و لیز، در سکانس‌های پایانی قصه به کمال می‌رسد و این دو، یکدیگر را در آغوش می‌کشند.
جایی که دل تورو، فرصتی برای به سخره گرفتن کهن‌الگوها و زدن حرف‌های فوق‌العاده‌اش پیدا می‌کند و به جای تبدیل کردن پسر جهنمی به یک انسان، دختر، که حداقل در ظاهر شبیه انسان‌ها به نظر می‌رسد را با آتش همیشگی حاضر در وجودش شعله‌ور می‌کند و به او، جلوه‌ای ماوراءالطبیعه می‌بخشد. این، دقیقا نقطه‌ی خلاف چیزی است که مثلا در قصه‌ی «دیو و دلبر» اتفاق افتاد. آن‌جا، برای کامل شدن عشق و تبدیل شدن آن به همان چیز زیبایی که همگان دوستش دارند، احتیاج به انسان شدن یک دیو بود. این‌جا، یک دیو انسانی را در آغوش می‌کشد، آن انسان جلوه‌ی عجیب و غریب خودش و نزدیک‌تر به هویت این دیو را پیدا می‌کند و دل تورو، فریاد می‌زند که عشق هنوز هم زیبا است و نیازی نیست کسی با شبیه کردن عاشقان به تصاویر ذهنیِ آشنایِ حاضر در ذهن ما، زیبایی عشق را به تصویر بکشد! حالا با این اوصاف، هنوز هم کسی هست که به دریافت اسکار بهترین کارگردانی سال توسط دل تورو پس از ساختن این حجم از آثار سنت‌شکن و بزرگ، اعتراضی داشته باشد؟!

چاپ این بخش

  کاستیک سودا
ارسال‌شده توسط: araxchemi - 14-03-2018, 11:53 AM - انجمن: معرفی سایت - بدون‌پاسخ

آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا / سود پرک با کیفیت
در دنیای امروز کیفیت محصول حرف اول را می زند و اغلب مصرف کنندگان برایشان کیفیت و بازدهی محصول بسیار مهم است ، از این رو به دنبال محصولات با کیفیت هستند.
اگر شما هم از جمله افرادی هستید که کیفیت و برند محصول برایشان مهم است و در زمینه ی مواد شیمیایی فعالیت دارید ، باید بگویم که حتما یک بار هم که شده با برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا همکاری کنید.
برند آراکس شیمی تولید کننده کاستیک سودا (سدیم هیدروکسید) با بیش از 20 سال سابقه در زمینه ی تولید و فعالیت در دنیای تجارت در خدمت شما عزیزان است و در حال حاضر در زمینه ی تولید سود پرک 98 در صد فعالیت دارد.
کاستیک سودا چیست ؟
کاستیک سودا با نام علمی سدیم هیدروکسید و فرمول شیمیایی NaOH   یک ماده ی شیمیایی پرکاربرد است در صنایع مختلف که با نام های متعددی در میان مصرف کنندگان خود شناخته می شود از میان آن ها می توان سود پرک ، سود جامد ، سود کاستیک ، کاستیک جامد و سدیم کاستیک و سود سوزآور جامد را نام برد.
کاستیک سودا (سود پرک) از زمانی که ویژگی های آن شناخته شد در صنایع بساری کاربرد پیدا کرده است مانند صنایع غذایی ، دارویی، بهداشتی ، کاغذ ، صنایع شیمیایی و فلز.
از جمله ی این ویژگی ها می توان به موارد زیر اشاره کرد
·        کاهش دهنده ی PH
·        قلیایی بودن
·        چربی زدا بودن
از آن جایی که کاستیک سودا (سود پرک) بسیار حساس است و به رطوبت بسیار سریع واکنش نشان می دهد نحوه ی بسته بندی و حمل آن باید با دقت بالا انجام شود.
آراکس شیمی در امر بسیار کوشا بوده و برای بسته بندی روش های متفاوتی را ارائه کرده است.
بسته بندی کاستیک سودا (سود پرک) در کیسه های سه لایه ی لمینت شده با پلی اتیلن در وزن 25 کیلو گرم و همچنین بسته بندی در سطل های فلزی با یک لایه پلاستیک داخلی برای مصارف خاص در آراکس شیمی انجام می شود.
همچنین برای حمل و بارگیری آسان کاستیک سودا یا همان سود پرک 98 درصد آراکس شیمی بسته بندی در دو نوع پالت در وزن 5/1 تن و کیسه های جامبو در وزن 1 تن  ارائه میدهد.
برند آراکس شیمی با ضرفیت تولید عمده  سود پرک 98 درصد نه تنها توانسته نیاز بازار های داخلی را فراهم کند بلکه ، توانسته در عرصه ی صادرات هم پویا باشد و با صادرات سود پرک 98% به کشور هایی از جمله ترکیه ، ارمنستان ، عراق ، افغانستان ، هند، تایلند، میانمار و..... فعالیت خود را گسترش دهد.  برای سفارش با شرکت آراکس شیمی تماس حاصل فرمایید
ایمیل : info@araxchemi.com  
 تلفن :   18   الی   36442712-021 
تلگرام / واتساپ :   09120850450
وبسایت : www.araxchemi.com

چاپ این بخش

  نقد فیلم Brad's Status
ارسال‌شده توسط: vahid32 - 13-03-2018, 11:37 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

بعضی مواقع، سینما بدون هیچ سر و صدایی، وسط دنیایی فیلم شناخته‌شده، آثاری که تحسین منتقدان را یک صدا بلند کرده‌اند یا ساخته‌هایی که خبر فروش دیوانه‌وارشان گوش هر سینمادوستی را کر می‌کند، قصه‌گویی‌های ناب و خوش‌جلوه‌ای را نشان‌مان می‌دهد که انگار بدون توجه به هیچ چیز، فقط برای آرامش بخشیدن به وجودمان آفریده می‌شوند. قصه‌گویی‌هایی که نه در دنیای تریلرها از آن‌ها خبری هست و نه در میان لیست اخبار روزانه و مهم دنیای هنر هفتم، حتی می‌شود اسم‌شان را مشاهده کرد اما، بدون شک جزوی از مهم‌ترین آثار سال به شمار می‌روند. این‌ها را مثل همیشه، از آن جهت نوشتم، که همین ابتدای کار بگویم Brad's Status، یکی از همین ساخته‌های محترم است. فیلمی که می‌شود وسط آرامش اقیانوس باورپذیرش غرق شد و زیبایی هویت آن را درک کرد. فیلمی که در آن مخاطب نه تنها از شخصیت اصلی قصه دور نیست، بلکه در نزدیک‌ترین حالت ممکن با او به سر می‌برد و آن‌قدر با قهرمان ساده و دوست‌داشتنی‌اش همراه می‌شود، که تک به تک احساسات ساده‌ی او، برایش معنی‌دار و جذاب جلوه می‌کنند. البته، مثل هر درام فوق‌العاده‌ی آرام‌سوز معنی‌دار خواستنی دیگری، «وضعیت برد»، با این که تصاویری جهان‌شمول و لایق دیده‌شدن توسط تمامی مخاطبان سینما را ارائه کرده، فیلم همه‌ی آدم‌ها نیست. این یعنی اثر، برای مخاطبان خودش آفریده شده و بدون تلاش برای داشتن فاکتورهای عامه‌پسندکننده، دست به داستان‌گویی تلخ و شیرینی زده که اگر اهل تماشای نزدیک به صد دقیقه روایت درام و شخصیت‌محور هستید، به طرز دیوانه‌واری عاشقش می‌شوید اما اگر سینما برای‌تان در سرگرمی‌های عامش معنی شده و فیلم بدون هیجان، اصلا برای‌تان فیلم نیست، ابدا نباید به سمت ثانیه‌های Brad's Status بروید«وضعیت بِرِد»، برای نشان دادن هویت حساب‌شده‌ی خود به مخاطبانی که دارد، زمانی طولانی را هدر نمی‌دهد. به جای آن، یکی از بهترین ویژگی‌های فیلم آن است که از همان اولین شاتی که نشان مخاطب خود می‌دهد، تمام هویتش را آشکار می‌کند. در سکانس نخست، ما برد (با بازی کم‌نقص بن استیلر) را روی تخت و در حال تلاش برای خوابیدن می‌بینیم. این وسط نزدیکی دوربین کارگردان به بازیگر کاربلدش و کات‌های مداومی که به درون ذهن او زده می‌شود، بیننده را خیلی سریع به سمت و سوی داستان فیلم می‌کشاند. داستانی که قرار نیست ماجرای پیچیده‌ای را روایت کند و صرفا، قصد نمایش دغدغه‌های عادی یک انسان عادی را دارد. فردی مثل خودمان، که ممکن است در بعضی لحظه‌ها پیش از خواب، احساس ناامیدی مطلق و شکستی آزاردهنده داشته باشد. انسانی که فکر می‌کند آدم‌های دور و برش، شدیدا از او موفق‌تر هستند و در زندگانی‌اش دستاوردی نداشته. بگذارید ساده‌تر بگویم؛ یکی از همان انسان‌های زیادی در دنیا که باور دارند جهان بیشتر از آن‌چه که تا به امروز تقدیم‌شان کرده، به آن‌ها بدهکار است.مواجهه با چنین کاراکتر قابل لمس و نزدیک به حقیقتی در سکانس‌های نخست فیلم، سبب آن می‌شود که بیننده در طول مواجهه با «وضعیت بِرِد»، آماده‌ی رویارو شدن با راه حل ذهنی فیلم‌ساز، برای چنین مشکلی باشد. این یعنی، از آن‌جایی که ما تجربه‌هایی گوناگون در دنیای سینما را با چنین شکل و شمایلی دیده‌ایم، انتظار داریم Brad's Status نیز تبدیل به یکی دیگر از همان آثار آرامش‌بخش و امیدوارکننده‌ای بشود، که چند دقیقه از زندگی فردی و اجتماعی یک انسان، زیر فشارهای ذهنی روزانه‌ای که غالب ما آدم‌ها بارها تجربه‌شان کرده‌ایم را به تصویر می‌کشند و در انتهای کار با یک پایان‌بندی امیدوارکننده، برای چند ساعت انرژی‌مان را تامین می‌کنند و می‌روند. فیلم‌هایی که شیرین، خواستنی و جذاب هستند و شاید تاثیرشان روی احساسات‌مان به سرعت از بین برود، ولی قطعا شانس ماندن در افکارمان به عنوان یک خاطره‌ی خوب را دارند. با این حال، کارگردان «وضعیت برد»، به شکل غیرمنتظره‌ای قصد ساختن چنین فیلمی را نداشته و خیلی خیلی بیشتر از این حرف‌ها، پای واقع‌گرایانه بودن عمیق اثرش، ایستادگی کرده است. فیلم،شاید چیزی نزدیک به دو سوم از فیلم‌نامه‌ی زیبایش را مطلقا، صرف فرو بردن مخاطب در افکار برد می‌کند. نتیجه‌ی چنین ریسک بزرگ و خطرناکی که با اندکی لغزش از سوی فیلم‌ساز، می‌توانست فیلم را تبدیل به یکی از خسته‌کننده‌ترین ساخته‌های سینمایی سال کند هم آن است که بعد از رسیدن به پرده‌ی آخر قصه‌گویی اثر، بیننده مطلقا برد را می‌شناسد. زندگی‌اش را درک می‌کند. از هویت او آگاه است و برای دغدغه‌هایش، ارزش قائل می‌شود.به سبب رسیدن فیلم به چنین نقطه‌ای از شخصیت‌پردازی، تماشاگر Brad's Status، مطلقا آمادگی دریافت پیام‌های اصلی سازندگان اثر را پیدا می‌کند. چون فیلم شاید در دو پرده‌ی ابتدایی‌اش، مستقیما پیامی را نشان‌مان نداده باشد اما آن‌قدر به این مفهوم و پیام دارد اشاره کرده که بیننده تنها و تنها برای رسیدن به آن حرف‌ها پیگیر ثانیه‌هایش می‌شود. البته منظورم این نیست که مخاطب در طول قصه برای سرنوشت برد و فرزندش تروی ارزش قائل نیست اما، نکته این‌جا است که کارگردان اصلا قصه‌ای را به تصویر نکشیده که محوریتش، نگران کردن مخاطب برای سرنوشت یک کاراکتر باشد. اتفاقا در طول فیلم ما خیلی ساده و آرامش‌بخش، درک می‌کنیم که نه! مثل زندگی خودمان، این روزهای برد هم خوب یا بد، دل‌نشین یا تلخ و دوست‌داشتنی یا خسته‌کننده، خواهند گذشت. مثل هزاران روز دیگری که گذشته‌اند. اما از طرفی هم به خوبی می‌دانیم که برد، در وضع آشفته‌ی ذهنی‌اش به دنبال راه حل می‌گردد و از آن‌جایی که حالا به سبب وقت‌گذاری مفصل فیلم‌ساز برای ایجاد یک هم‌ذات‌پنداری عالی که مو لای درزش نمی‌رود، ما با برد یکی شده‌ایم، پیدا کردن این راه حل دغدغه‌ی اصلی ما هم هست. این‌جا، همان جایی است که یکی از بزرگ‌ترین نگرانی‌هایم درباره‌ی «وضعیت برد» شکل گرفت. جایی که از خودم پرسیدم آیا فیلم، واقعا به اندازه‌ای که ادعایش را داشته،خواهد توانست راه حل به درد بخوری را ارائه کند یا مثل بسیاری از درام‌های کم‌ارزشی که بی خود و بی جهت، شاهکار، کمال‌گرایانه، دیوانه‌کننده، انسان‌محور و جادویی خطاب می‌شوند، با همین هم‌ذات‌پنداری‌ها و درام‌های دل‌نشینش، بدون هیچ جوابی ول‌مان می‌کند و می‌رود؟می‌دانم، با توجه‌های به ستایش‌هایی که تا به این لحظه تقدیم سازندگان اثر کرده‌ام، انتظار دارید بگویم که نه، «وضعیت برد» یکی از فیلم‌های بدون راه حل و گول‌زننده نیست و واقعا، درمانی قطعی برای بیماری‌های روزانه‌ی عادی‌مان ارائه می‌کند. درمانی که اگر فیلم را ببینید، زندگانی‌تان را عوض خواهد کرد و به کمکش، از شر تمامی استرس‌ها، غصه‌ها و ناراحتی‌های‌مان، رها می‌شویم. اما ماجرا، اصلا و ابدا این‌گونه نیست. اشتباه نکنید. فیلم مثل آن آثاری که به خاطر تعداد طرفداران و ستایش‌کنندگان تمام‌ناشدنی‌شان اسم‌شان را هم نیاوردم، سواستفاده‌کننده و بازی‌کننده با احساسات مخاطب نیست و حقیقتا چیزی برای ارائه دارد. اما قضیه این است که آن چیز، نه یک راه حل، که یک اثباتِ به غایت تلخ و به غایت شیرین، برای آن است که بدانیم اصلا راه حلی وجود ندارد! اصلا نیازی نیست دنبال راه حل باشیم. این واقعیتِ جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم و این جهان، همان مکان خوش رنگ و لعاب، زشت، زیبا و احمقانه‌ای است که تمامی این روزها را وسط لحظاتش دوام آورده‌ایم.همان مکانی که در بعضی شب‌ها، اعصاب‌مان را به هم می‌ریزد و اجازه‌ی خوابیدن‌مان را می‌گیرد. همان مکانی که در شب‌هایی دیگر، بهمان اجازه‌ی رویاپردازی و باور کردن شگفت‌انگیز شدن‌مان در آن را می‌دهد. همان جهانی که شاید نتوان آن را به دست آورد، اما می‌توان برای به دست آوردن آن تلاش کرد و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، همان جهانی که شاید هرگز نتوانیم روی سکوهای خوشگلی که نشان‌مان می‌دهد بایستیم، اما همیشه به راحتی هر چه تمام‌تر، اجازه داده که آن سکوها را دوست داشته باشیم. این، دنیای مریضی است که ما و برد در آن زندگی می‌کنیم. دنیایی که برد در آن گم شده و ما هم هر روز وسط پیش‌روی ثانیه‌هایش گم می‌شویم. شب با یک حال می‌خوابیم و صبح با حالی کاملا متفاوت بلند می‌شویم. شب می‌خواهیم تمام بخش‌های آن را عوض کنیم و صبح، تنها خواسته‌مان این است که همه ساکت شوند، تا در سکوتی مطلق و پایان‌ناپذیر، بدون توجه به هیچ چیزی، بتوانیم تا ابدیت بخوابیم. این وسط، همان‌گونه که برد در پرده‌ی پایانی فیلم بارها فکر می‌کند راه حل ایستادن در برابر چنین جهانی را پیدا کرده، راه حل‌ها را پیدا می‌کنیم و پس از چند روز، به ناکارآمد بودن‌شان پی می‌بریم. به این که اصلا راه حلی وجود ندارد. به این که اصلا شاید خوش‌بختی روی آن سکوهایی که آرزوی‌شان را داریم، پیدا نشود! با همه‌ی این‌ها، پس چه نیازی به یک نقشه‌ی فرار و راه کارآمد، برای ایستادن روی آن‌ها داریم؟ بله، این‌ها حرف‌های من درباره‌ی دنیا نیست و کانسپت‌های فراموش‌ناشدنی و ارزشمندی است که وسط ثانیه‌های «وضعیت برد»، خودتان را برابرشان پیدا می‌کنید.در میان این همه تعریف و تمجیدی که نثار سازندگان و به خصوص نویسنده و کارگردان اثر مایک وایت کردم، بگذارید به دو عدد از نکات ضعف فیلم یعنی ساخته شدنش برای طیفی شدیدا خاص از مخاطبان (چیزی که همیشه و به هر دلیلی با آن مخالف بوده و هستم) و قابل حدس بودنش در پرداختن به بعضی از مفاهیمی که دارد نیز اشاره کنم. موضوعاتی که اصلا و ابدا فیلم را زمین نزده‌اند اما نکته‌ی منفی بودن‌شان و حس شدن وجودشان در دقایق این روایت، انکارناپذیر به نظر می‌رسد. اولین مورد، آن است که «وضعیت برد»، فیلمِ انسان‌های کمی است. انسان‌هایی که پای درام‌ها، صادقانه وقت می‌گذارند و درام را برای درام و هم‌ذات‌پنداری آن، بدون نیاز به هیچ چیز دیگری دنبال می‌کنند. چون اگر جزو این دسته از افراد باشید، احتمالا Brad's Status، همه‌ی آن توصیفات شگفت‌انگیزی که از ثانیه‌هایش کردم را تقدیم‌تان می‌کند و تاثیری عمیق و باارزش بر احساس‌تان می‌گذرد ولی اگر ساکن سیاره‌ی این دست از مخاطبان نیستید، شاید «وضعیت برد» خیلی سریع‌تر از آن‌چه که فکرش را می‌کنید، خسته و خواب‌آلود رهای‌تان کند. البته که در ابتدای این نقد، گفتم عدم تلاش فیلم‌ساز برای عامه‌پسندتر کردن فیلمش با استفاده از هیجانات دروغین و فراموش کردن برخی از عناصر قصه، باعث آن شده که اثر از رسیدن به جایگاه احساسی دل‌خواه کارگردان بازنماند. اما این را هم نباید فراموش کرد که فیلم عامه‌پسند ساختن، لزوما به معنی فیلم بد ساختن نیست و تعداد خوبی از کارگردانان بزرگ سینما، به این دلیل ستایش حجم بالایی از مخاطبان و در عین حال منتقدان را دریافت کرده‌اند که در قالبی چندلایه، اثری را برای برای چند گروه از تماشاگران می‌آفرینند. اما برخلاف این تعریف دوست‌داشتنی، «وضعیت برد»، فیلمی یک لایه است؛ یا عضوی از دسته‌ی به خصوص مخاطبانش هستید یا نه و هیچ حد وسطی، وجود ندارد.
اما مشکل دیگر فیلم، که به سبب پرهیز از پرداختن به جزئیات قصه‌ی اثر، خیلی هم نمی‌خواهم به آن اشاره کنم چیزی نیست جز سادگی بیش از اندازه‌ای که «وضعیت برد»، در پرداختن به برخی موضوعات به خرج می‌دهد. به بیان بهتر، داستان از این قرار است که برخی از کانسپت‌های مهم و تاثیرگذار در قصه‌گویی فیلم، که قرار است جلوه‌های حقیقی جهان پیرامون‌مان و غلطی حجم بالایی از ناراحتی‌های‌مان را نشان ما بینندگان دهند، بیش از حد تقلیدشده از کهن‌الگوها هستند و به همین سبب، آن‌چنان که باید وسط شات‌های بعضا ایده‌آل اثر نمی‌نشینند و به اعماق باورهای مخاطب نفوذ نمی‌کنند. البته در آن طرف ماجرا هم، مواردی مانند شیمی فوق‌العاده‌ی حاضر مابین شخصیت‌های این قصه و به خصوص برد و فرزندش که با یکدیگر به این سفر آمده‌اند، همیشه شانس مخاطب پرتوجه را برای اذیت شدن توسط مواردی این‌چنین اندک، به صفر می‌رسانند. در میان صحبت درباره‌ی این احساسات سیال جریان‌یافته در وسط شات‌های توقف‌ناپذیر فیلم نیز، بدون هیچ شک و شبهه‌ای باید، به اجراهای عالی موجود در سکانس‌های اثر، اشاره کرد. بن استیلر، آستین ابرامز و تمامی نقش‌آفرین‌های تاثیرگذار در بخش‌های اصلی Brad's Status، همیشه تصاویر قابل قبول و لایق تماشایی را تقدیم بینندگان فیلم می‌کنند. تصاویری که یک شیمی فوق‌العاده که چند جلمه قبل‌تر به توصیفش پرداختم را در کنار نوشته‌های خالق اصلی قصه به وجود می‌آورند. همان شیمی‌ای که در ترکیبش با دیگر عناصر دوست‌داشتنی فیلم، «وضعیت برد» را به نمایشی از وضعیت همه‌ی ما انسان‌ها، بدل کرده است.
با همه‌ی این‌ها، می‌شود جمع‌بندی تک‌تک لغات نوشته‌شده در این نقد را با بیان یک جمله و نه به کار بردن پاراگرافی طولانی، به سرانجام رساند؛ اگر غرق شدن و دست و پا زدن وسط سکانس‌هایی تماما حقیقی و تاثیرگذار، لمس کردن درام‌هایی ارزشمند و تجربه کردن قصه‌گویی‌های شناخته‌شده اما ناشناخته و لایق ستایش را که به دور از تمام هیجانات مرسوم دنیای فیلم‌های هالیوود انجام می‌شوند دوست دارید، همین حالا و بدون از دست دادن حتی یک ثانیه، به سراغ تماشای «وضعیت برد» بروید.

چاپ این بخش

  کویرگردی به سبک ایرانی
ارسال‌شده توسط: hmseo - 12-03-2018, 02:43 PM - انجمن: گردشگری - پاسخ‌ها (1)

شاید در سالیان اخیر برخلاف گذشته، مردم ایران اهمیت بیشتری برای کویر و کویرگردی قائل می شوند و به همین دلیل آژانس های مسافرتی مختلف، تورهای متعددی از جمله تور کویر یک روزه را به مناطق کویری مختلف برگزار می کنند، اما هنوز هم آنطور که باید و شاید به این طبیعت زیبا پرداخته نمی شود. بهترین زمان برای کویرنوردی، فصل پاییز است، هنگامی که هوا خنک تر شده و باد لطیف پاییزی، چهره ها را نوازش می دهد و دیگر آفتاب سوزان و مردافکن کویر در روز، شما را از پای در نمی آورد و موجب گرمازدگیتان نمی شود، هرچند که هیچ زمانی صفای شب های کویر، جمع شدن دور آتش و رصد ستاره ها را ندارد. کویرگردی به همین آسانی ها که فکر می کنید نیست. اولین موری که باید آن را پیش از سفر رعایت کنید، تهیه وسایل مورد نیاز کویرنوردی است که از همه بیشتر باید روی کفش مناسب کویرنوردی تاکید کرد که تاثیر به سزایی در کیفیت سفر و همچنین سلامتی شما دارد. در زیر چند کویر معروف و پرطرفدار و همینطور سحرانگیز ایران را به شما معرفی می کنیم.
 
کویر مرنجاب کجاست؟
می توان گفت که نام این منطقه کویری در استان اصفهان و در مجاورت شهرستان آران و بیدگل از کاروانسرا و قناتی گرفته شده که به دستور شاه عباس در این منطقه ساخته شده است. تنها نام جزیره سرگردان و دریاچه نمک که از جاذبه های گردشگری کویر مرنجاب هستند، کافیست تا انسان را به کویرنوردی ترغیب کرده و راهی این منطقه و نیز پیوستن به تور کویر مرنجاب نماید. برای اقامت در کویر مرنجاب، اقامتگاه ها و هتل های سنتی مختلفی وجود دارد.
کویر ورزنه کجاست؟
کویر ورزنه است و تپه های شنی غول آسا و عجیب که از باد متولد شده اند. درواقع باد باعث فرسایش پوشش این منطقه که به کویر خارا نیز معروف است شده و ان را به این شکل دراورده است. کویر ورزنه حدود 100 کیلومتر از اصفهان فاصله دارد و وسعت آن چیزی در حدود 17 هزار هکتار است. عددی بزرگ، رعب انگیز و جالب. یکی از دلایل توصیه ما به شما برای انتخاب تور کویر ورزنه، همین مورد است.
کویر کاراکال کجاست؟
شاید اگر واژه تور کویر کاراکال را شنیدید، اولین فکری که به ذهنتان خطور کرده، توری به مناطق آفریقایی یا آمریکای مرکزی بوده است، اما بهتر است بدانید که این منطقه در نزدیکی شهر بافق در استان یزد واقع شده است. علاوه بر تفریحات رایج در کویرگردی و نیز قدم زدن در نخلستان های زیبای کویر کاراکال، یکی از جاذبه های کم نظیر این منطقه، دیدن گونه های مختلف و کمیاب حیات وحش مرکزی ایران است که برخی از آن ها در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند.
کویر مصر کجاست؟
یکی از اولین انتخاب های ایرانی ها برای کویرگردی، تور کویر مصر است. هرچند که این کویر از تهران فاصله زیادی دارد، اما این قضیه باعث نمی شود تا گردشگران به خصوص عاشقان کویر در زمان های مناسب کویرنوردی، از سفر به این منطقه چشم بپوشند. از هیجانات خاص این کویر که انتظار مسافران را می کشد، می توان به شترسواری، آفرود و رصد ستارگان اشاره نمود.

چاپ این بخش

  عراق، دومین کشور زیارتی جهان اسلام
ارسال‌شده توسط: hmseo - 12-03-2018, 02:41 PM - انجمن: گردشگری - بدون‌پاسخ

عراق کشوری  عرب زبان درخاورمیانه و جنوب غربی آسیاست، هرچند که تعداد زیادی از جمعیت این کشور را کرد زبان ها نیز تشکیل می دهند.  پایتخت عراق شهر بغداد بوده و این کشور از جنوب با عربستان سعودی، از غرب با اردن و سوریه از شرق با کشورمان ایران و از شمال با ترکیه همسایه است.
کربلا
شهری مذهبی و مقدس برای تمامی شیعیان جهان که تا سال 61 قمری بیابان بزرگی بوده به نام نینوا که البته مردم ان منطقه، نام های دیگری نیز بر روی ان نهاده بودند، اما بعد از سال 61 قمری و رودیداد  عظیم کربلا و قیام امام حسین (ع)، به تدریج مورد توجه شیعیان قرار گرفت تا به امروز که بزرگ ترین میعادگاه شیعیان و دومین میعادگاه بزرگ مسلمانان جهان به شمار می آید.
تور کربلا همه ساله در ایام زیارتی خاص به ویژه تا سوعا و عاشورا  و اعیاد مذهبی مانند عید قربان و ولادت امام حسین در قالب کاروان های زیارتی عتبات برگزار می شود. این تورها در دو نوع  تور کربلا هوایی و تور زمینی کربلا به مسافران ایندیار خدمات رسانی می کنند.
اغلب تور های عتبات  شامل بلیط رفت برگشت، اقامت در هتل به همراه ناهار وشام، ویزای عراق، بیمه مسافرتی، گشت وزیارت به همراه مدیر و مداح مجرب است.
نجف
شهرنجف پس از سوء قصد و کشته شدن اما علی (ع) توسط ابن ملجم  تبدیل به شهری مهم در میان مسلمین جهان تبدیل شد. اهمیت این مکان مذهبی علاوه بر در برگرفتن پیکر پاک امام علی، به واسطه وجود آرامگاه حضرت هود، نوح وصالح نیز در آن می باشد و به همین دلیل است که همواره در مناسبت های دینی مانند ایام ولادت و شهادت یکی از پر رفت و امد ترین مقاصد جهان اسلام به شمار می آید.
تور نجف همواره با بلیط چارتر از مقاصد مختلفی چون کشور عزیزمان ایران صورت می پذیرد.معمولا تور کربلا و تور نجف به صورت گروهی انجام می شود.
اربعین حسینی
اربعین حسینی، 20 صفر و درواقع چهل روز بعد از شهادت امام حسین(ع) است که جزو مهم ترین مناسبت های شیعیان جهان به شمار آمده و همه ساله پر شور تراز سال های قبل برگزار می شود. این مناسک که به نوعی فستیوال مذهبی برای نشان دادن اتحاد و وحدت میان شیعیان تبدیل شده، یکی از بزرگ ترین مراسم پیاده روی جهان نیز محسوب می شود. درواقع پیاده روی اربعین پس از مراسم حج در کعبه، دومین مراسم بزرگ مذهبی در سرتاسر جهان است.
فلسفه پیاده روی اربعین
پیاده به کربلا رفتن به خصوص در ایام اربعین، فلسفه و مضوعیت خاص خود را دارد و از آنجا که پرداختن به ان از همان سال های اولیه پس از شهادت امام حسین در زمره کارهای ثواب قرار گرفته، احادیث و روایات زیادی در باب آن وجود دارد.
به طور مثال، بنا به فرموده امام عسکری (ع)؛ یکی از نشانه های مومن – که در این روایت مقصود شیعه است – زیارت سیدالشهدا درروزاربعین می باشد.
چرا که امام صادق (ع) به یکی از دوستان خود می‌فرماید:
قبر حسین (ع) را زیارت کن و ترک مکن.
پرسیدم: ثواب کسى که آن حضرت را زیارت کند چیست؟
حضرت فرمود: کسى که با پای پیاده به زیارت امام حسین (ع) برود، خداوند برای هر قدمى که برمى‏دارد، یک حسنه برایش نوشته ویک گناه از او محو مى‏فرماید و یک درجه مرتبه ‏اش را بالا مى ‏برد.
سابقه تاریخی پیاده روی اربعین
از جهتی جریان پیاده روی برای زیارت سیدالشهدا در روز اربعین سابقه ای تاریخی نیز دارد. زیارت کربلا با پای پیاده در زمان شیخ انصاری رسم بوده است، ‌اما در برهه ‌ای از زمان به فراموشی سپرده می‌شود که در نهایت توسط شیخ میرزا حسین نوری دوباره احیا می‌شود.
تور اربعین هر ساله حتی در زمان اوج تسلط داعشیان بر بخش هایی از کشور عراق برگزار شده و همواره نیز با استقبال زیادی از طرف مردم رو به رو گشته است. این تورها از چندین هفته جلوتر به صورت گروه های مردمی به صورت پیاده از مرزهای مهران  و سایر مرزهای ایران آغاز شده و در مرز، ویزای عراق برای زائران صادر و بیمه مسافرتی گرفته می شود. گروه های مردمی معمولا توسط یک مدیر کاروان که شناخت کامل نسبت به عتبات دارد، هدایت می شود.

چاپ این بخش

  پدل شیفتر
ارسال‌شده توسط: gandomcardvd - 05-03-2018, 12:24 AM - انجمن: گفتگوی آزاد - بدون‌پاسخ

دنده پشت فرمان یا پدل شیفتر یکی از فن آوری هایی است که خودروسازان با توجه به تجربیاتی که در مسابقات فرمول یک داشتند طرحی پیاده کردند تا معضل تعویض دنده را برای رانندگان از میان بردارند. باید دانست خودرویی که پدل شیفتر یا شیفتر پشت فرمان روی آن نصب شده است، با سیستم برقی مالتی پلکس طراحی شده است و به همین دلیل حساسیت زیادی نسبت به گرفتن برق اضافی از باتری دارند. عده ای بدون هیچ تخصصی در این زمینه برای گرفتن برق مورد نیاز برای نصب سیستم صوتی و نویگیشن از برق ورودی به گیربکس به داخل کابین انشعاب می‌گیرند. که به کم شدن ولتاژ ورودی به گیربکس منجر می‌گردد و به علت حساسیت سوپاپ‌ها و شیرهای هیدرو الکترونیکی گیربکس‌های اتوماتیک به افت ولتاژ، بعد از مدتی که سیستم پدل شیفت خودرو دچار اختلال شده و یا حتی به کل کار نمی‌کند. این مشکل می‌تواند در نهایت به خرابی گیربکس منجر شود.[عکس: behind-the-wheel-paddle-shifter3.jpg]دوربین۳۶۰ درجه خودرو این امکان را به راننده می دهد که دورا تا دور ماشین خود را هنگام پارک خودرو و عبور از خیابان های تنگ و باریک ببیند. تا راننده بتواند بدون خطر و ایمن ماشین خود را پارک و عبور دهد. این دوربین های ۳۶۰ درجه زیر آیینه های کناری خودرو یا روی سپرهای جانبی در قسمت جلو و سپر عقب خودرو با قابلیت دید ۳۶۰ درجه را بر مانیتور می دهد. شما می توانید به راحتی هر چه تمام تمام قسمتهای اطراف خودرو را مشاهده کنید . بدون آنکه از خودروی خود پیاده شوید.دوربین ۳۶۰ درجه خودرو قابلیت اتصال به شبکه های نسل چهارم ال تی ای را دارند. توجه داشته باشید که این دوربین نمایشگر ۳اینچی دارد. می تواند ویدئوهای ۳۶۰ درجه با کیفیت ۴k را ضبط کند. نکته ای که در استفاده ازدوربین ۳۶۰ درجه خودرو وجود دارد این است که شما می توانید اطلاعات مربوط به موقعیت مکانی و همچنین سرعت راننده را نیز به این تصاویر اضافه کنید.[عکس: 360-degree-camera-e1508918395212.jpg]سهولت در پارک خودرو بخصوص پارک دوبل امتیازی است که راننده با استفاده از دوربین ۳۶۰ درجه خودرو از آن برخوردار می شود. مهمترین مزیت دوربین ۳۶۰ درجه خودرو نیز این است که شما به راحتی می توانید خودروی خود را از راه دور مشاهده و ردیابی کنید. همچنین به راحتی می توانید آن را در یک پارکینگ بسیار شلوغ پیدا کنید و نگران گم شدن آن نباشید. توجه داشته باشید که این تصاویر را بر روی هدست واقعیت مجازی نیز ممکن است. استفاده از این دوربین ها سبب می شود که شما بتوانید از برخوردها و تصافات خودروی خود نیز تصویر بگیرید. ویدئوی تصادف را ضبط می کند و عکسی را هم از صحنه تصادف به گوشی راننده ارسال می کند. مالک دوربین ۳۶۰ درجه ماشین از طریق موبایل خود میتواند تمامی اتفاقات اطراف خودرو خود را مشاهده کند. توجه داشته باشید که تمامی این اتفاقات به طور کاملا خودکار ضبط می شود .دوربین ۳۶۰ درجه خودرو به فناوری جی پی اس مجهز شده اند که درصورت سرقت خودرو از حرکت و جایگاه خود به شما اطلاع میدهد.البته ردیاب خودرو نیز وسیله ای است که به صورت جداگانه در برخی خودروها تعبیه شده است. دستگاههای ردیاب خودرو این امکان را دارند که در هر کجایی قرار بگیرند. می تواند گزارشات بسیار دقیقی را برای صاحب خودرو ارسال کنند. و می توان با ارسال یک پیامک از راه دور ماشین را متوقف و خاموش کنید و آن را از ادامه حرکت بازدارید.[عکس: car-gps-e1508919663958.jpg]شرکت ولوو سیستمی تحت عنوان سیستم رادار نقطه کور (Bhind Spot information System) ارایه کرده است. در هنگام رانندگی ممکن است خودرو در نقطه ای قرار گیرد که برای رانندگان قابل مشاهده نباشد. همین امر منجر به برخورد و تصادف شود. بدین منظور در گوشه های عقب خودرو یک رادار قرار داده شده است. زمانی که یک خودرو با هر مانع دیگری وارد میدان تعریف شده این رادار (با ابعاد آن ۹.۵ متر در ۳ متر) شود. این سیستم وجود مانع را تشخیص می دهد. با یک چراغ زرد رنگ در کنار آینه جانبی به راننده هشدار داده می شود. همچنین با ورود یک خودرو در فضای نقطه کور راننده ، چراغ روی آینه جانبی شروع به چشمک زدن می کند. به راننده هشدار می دهد که یک خودرو در حال نزدیک شدن به خودروی وی است.[عکس: Bhind-Spot-Information-System-2.jpg]با استفاده از سیستم هشدار نقاط کور شما با خیال راحت می توانید در هنگام رانندگی تغییر مسیر بدهید. همچنین بهترین تصمیم را هنگام رانندگی اتخاذ کنید. استفاده از رادار نقاط کور به شما کمک می کند تا به نقاط کور خودرو هنگام رانندگی دسترسی پیدا کنید. سیستم هشدار نقاط کور در جلوگیری از تصادفات بسیار کارساز بوده. پس با نصب این سیستم در خودروی خود شما نیز خطرات احتمالی ناشی از تصادفات را کاهش دهید. توجه داشته باشید که سیستم هشدار نقاط کورمعمولاَ به شکل یک حسگر در آینه های بغل ماشین قرار می گیرد. در طول رانندگی هشدارهای لازم را با رنگ های زرد و قرمز به راننده ابلاغ می کند.[عکس: Bhind-Spot-Information-System-3.jpg]به علاوه گارد خودرو در خودرو نیز نقش یک محافظ را بازی می کند که محافظ خودرو شما است تا صدمه ای نبیند. با استفاده از گارد و رکاب در خودرو ایمنی را برای خود و سرنشینان به ارمغان بیاورید و از رانندگی خود در شرایط مختلف جاده ای لذت ببرید. رکاب یک لوله استیل یا فلزی است که در دو طرف بغل خودرو قرار می گیرد، راننده و سرنشینان به هنگام سوار شدن در خودرو پا های خود را بر روی رکاب می گذارند.[عکس: Body-Armor.jpg]


چاپ این بخش